X
تبلیغات
گولاخ

باز هم طبق روال ، حو صله ی نوشتن نقد به آن مفهوم گسترده اش را ندارم.اما من باب اینکه در فیلمdeath proof به نتایجی رسیده ام که هیچکس به آنها اعتقادی ندارد ، تصمیم گرفته ام آنها را مطرح کنم ، بی آنکه بخواهم بر قطعیت آنها تاکید کنم.

پیش از شروع بحث لازم می دانم مقداری از مختصات فیلمسازی تارانتینو را ذکر کنم: تارانتینو استاد نوشتن ديالوگهای زيبا(در این قضیه کمی شک دارم!)، اعجوبه استفاده از موسیقی های بکر و دست‌نخورده، صحنه‌های نمونه و بديع است. او با کاراکترهایی چون وینسنت (جان تراولتا) و ژول (ال جکسون در پالپ فيکشن) يا کاراکتری مانند عروس (اما ترمن در کيل بيل) در اوج آفرینش اثری هنری قرار دارد."انتقام" بزرگترین و مهمترین کلیدواژه برای ورود به دنیای کوئنیتن تارانتینو است.

 

اولین دوگانگی فیلم که می خواهم ذکر کنم، یک ماجرای تکراری ست.مثل همه ی فیلم های دیگرش که من دیدم ، این فیلم هم سرشار است از موقعیت های پی در پی ِ بسته و پر دیالگ،و در پی آن هم پر هیجان و حادثه ای.تنها نتیجه ای که از موقعیت های عذاب دهنده ی اولی می توانم بگیرم این است که تارانتینو آنقدرما را خسته می کند تاضربه ای که بعدش به ما می زند-و به حق هم بسیار زیبا هستند-تاثیر گذارتر باشد.

فیلم دو قسمت دارد که با یک میان نویس-14month later-از هم جدا می شوند.

در قسمت اول با 4 دختر آ شنا می شویم و مرد دیوانه ای-مایک- که خوشگذرانی هایشان ما را تا پایان این قسمت می کشانند.مرد دیوانه بی هیچ دلیل قانع کننده ای با ماشین ضد مرگش، از جهت مخالف به ماشین دخترها می کوبد و در یک صحنه ی فوق العاده ، بی آنکه خودش بمیرد ، آنها را به دیار باقی می فرستد.بی علت بودن این عمل وحشیانه(و زیبا!) ما را به بخش بعدی رهنون می کند تا شاید در آن دلیل قانع کننده ای بیابیم.ازصحنه های تاثیرگذار این قسمت ، رقص استادانه ی یکی ازدخترها در "بار" و "تصادف" را می توان نام برد.

در قسمت دوم ما با 4 دختر دیگر و دل مشغولیهای آنها آشنا می شویم.

تا اینکه مرد دیوانه ی قسمت اول-مایک- دوباره به سراغشان می آید

و این بار به بهانه ی "خراب کردن دلخوشیهای آنها" و "نشان دادن خود" آنها را در موقعیت خطرناکی قرار می دهد ، اما آنها جان سالم به در می برند و این بار به سراغ مرد می روند و او را حسابی می چزانند.این بخش از لحاظ علت و معلولی کامل است. الهه انتقام چه زیبا انتقام را برایمان تعریف می‌کند: "اين كه می‌گويند بزرگی در بخشایش است"حرف مزخرف و صد تا يه غازی است. آنها كه نمی‌توانند متنفر باشند، عشق را هم نمی‌شناسند، اينها دو روی از یک احساسند. هر دو از قبيله حس‌های شدید. هر دو انسانی و ارزشی. انتقام هم صورتی از نفرت است. آنها كه از انتقام می‌گريزند، عرضه‌اش را ندارند، كمی هوش و ذكاوت می‌خواهد.اگر كسی ضربه زده و زخمی كرده و در رفته، اگر كوچک و حقير است كه ارزش ندارد، اما اگر پايه زخم خوردن است، از ترس است،اگر نزنيد. فقط كمی صبر می‌خواهد. مهم نیست امسال باشد يا سال دیگر، چنان بزنید كه از جایش بلند نشود، فقط این فلسفه را بلد باشيد: انتقام غذایی است كه بايد سرد سرو شود، یعنی باید صبر كنید تا وقتش برسد. آن وقت آخر بازی را شما بگوييد. بهترین نوع انتقام‌ها، انتقام‌هایی هستند كه طرف از ياد برده باشد، از وقتش گذشته باشد و غذا سرد شده باشد. چنان آسيب برسانید كه نفهمد از كجا خورده است. من عاشق آن خنده در تاریکی هستم. يادتان نرود "انتقام" شور انگیزترین، جذاب‌ترین و هیجان‌انگيزترين تم آثار بزرگ ادبيات و سينمای جهان است... .تارانیتنو درباره مبارزه می‌گوید: کسی که لقب جنگاور دریافت می‌کند، زمانی که به جنگ می‌پردازد ، فقط به مغلوب کردن دشمن فکر می‌کند. سرکوب کردن رحم و مروت انسانی. کشتن هر کسی که در سر راه است. حتی اگر بودا یا خدا باشد. این حقیقت در قلب هنر جنگاوری نهفته است.

فیلم دوپایان دارد.دخترها مرد دیوانه را حسابی کتک می زند.عبارت"The end"بر صفحه پدیدار می شود ،اسم کارگردان و اسامی دیگر می آید،اما ناگهان ، فیلم دوباره شروع می شود و اینبار دخترها ، مرد را می کشند!

 

نکته های جالب دیگر فیلم:

-تمهيد ی كه تارانتينو در سكانس پاياني فيلمش براي نابودي "ضد مرگ" به كار برده زیبا ست. اين كه تنها ، ماشيني توانست جلوي "ضد مرگ" را بگيرد-كه خودش به يك شخصيت تبديل شده بود-يك ماشين ، شبيه تمام ماشين‌هايي كه داخل آن اتوبان داغان مي‌شدند نبود. هردو ماشين با اين كه زخمي شده‌اند (نماهاي بيشمار و اينسرت‌هاي زيادي كه كارگردان از قسمتهاي قر شده دوتا ماشين گرفته) اما سرپا و با قدرت ادامه مي‌دهند...اين‌كه ماشين سفيد هم حالا يك موتور تقويت شده دارد. اين كه آبديده شده و حالا منحصر به فرد است...... و اين‌كه آن سه نفری هم كه داخل ماشين سپيد نشسته‌اند همچون "مايك" بدون "ضد مرگ" هيچ‌اند و شكننده....

 

-تارانتينوي فيلمنامه‌نويس اين‌جا هم بازي قشنگي با كلمات scar به معناي زخم و car به معناي ماشين كرده است و هم اين‌كه كاملا اين را حكايت مي‌كند كه ترس از "ماشين" جاي ترس از چهره هولناك "مايك" را گرفته است. يک جورهايي انگار نه تنها جاي "مايك" بلكه ماشين‌ها جاي "آدم‌ها" را گرفته‌اند.... در صحنه‌ای مايك از دختری مي‌پرسد:اين زخممه كه مي‌ترسونتت؟ و دختر در جواب می گوید: نه ماشينته كه مي‌ترسونتم...

-سكانس طولاني تعقيب و گريز و مرگ "مايك بدل‌کار" كاملا يك دوئل است. يك دوئل كه اتفاقا آدم‌ها اصلا در آن تاثيرگذار نیستند. ترتيب‌دهنده اصلي آن ماشين‌ها هستند. همچون فيلم‌هاي كلاسيك ، ماشين سپيد نماينده نيكي و ماشين سياه نماينده بدي است. "ضد مرگ" كه اسم ماشين "مايك" است تنها يك ماشين نيست. اصلا يك شخصيت كامل است. اين‌كه اسم دارد. در مراسم خاصي با جزئيات در سكانس مخصوصي معرفي مي‌شود. خصوصيت دارد و اين خواص براي خودش منحصر به فرد است. " ضد مرگ " يك تيپ ماشين نيست برعكس تمامي شخصيت‌هاي فيلم كه "تيپ"اند...

- در این فیلم نه فقط به فیلمای دیگر تاریخ سینما ارجاع می دهد، که فیلم های قبلی خودش هم در این جمع قرار دارد.خشونت های جدی "سگ های انباری" (در آثار دیگر تارانتینو نوعی شوخی با خشونت دیده می شود که در "سگ های انباری" کمرنگ تراست)، دیالوگ های "پالپ فیکشنی"، اشاره ی مستقیم به "کیل بیل" مثل صدای زنگ موبایل و اصلاً حضور عنصر موبایل در روابط داستانی و ...

- مهم‌ترين موتيف فيلم حداقل در نيمه ابتدايي استفاده از رنگ "قرمز" در جاي جاي فيلم است. اين رنگ تقريبا در تمامي سكانس‌ها وجود دارد. رنگ ماشين.‌ رنگ باس.‌ كافه و حتي بيمارستان و ... اما بهترين كاركردش در يكي از "معدود" سكانس‌هاي گيراي فيلم به وجود آمده است. اين سكانس انگار كه اصلا درباره اين ريزه‌كاري‌ها ساخته شده باشد به قشنگي در آن تركيبي از رنگ نور و صدا قابل تشخيص است....دخترها از كافه بيرون مي‌آيند و صداي خنده‌شان خيابان را فرا مي‌گيرد و اين نما كات مي‌خورد به صداي خنده مرموز "مايك بدل‌کار" كه زير نور قرمزي داخل ماشين نشسته است. نور قرمز اينجا تاثير عجيبي دارد. اين كه ماشين تبديل به يك تاريك‌خانه عكاسي شده است (اين حس با ديدن عكس 3 تا دختري كه از كافه بيرون آمده‌اند و جلوي آينه نصب شده است تقويت مي‌شود.) حالا كه مايك چهره خود را توي آينه نگاه مي‌كند تنها چيزي كه آن‌جا قرمز نشده است... همان چشم‌هاي او در آينه است.... صداها اينجا كاملا محو شده و سكوت برقرار است.....

حالا فکر کنم همه چیز آماده است تا عقاید خودم درباره این فیلم را ابرازکنم.می دانیم که تارانتینو یکی فیلمساز پست مدرن است.از خصوصیات بارز این ژانر یکی این است که خود سینما سوژه ایست که درآن ابژه می شود.به نظر من این اتفاق در این فیلم تارانتینو هم افتاده و آن بازی ایست که تارانتینو با مقوله ی فلاش بک و فلاش فوروارد کرده و برایم جالب است که در جایی خواندم:"این تنهافیلم تارانتینوست که در آن با فرم زمان بازی نکرده است."!

-می دانیم که در سینمای کلاسیک همیشه فلاش بک را بصورت سیاه و سفید و یا تک رنگ نمایش می دهند.اگر فرض من را قبول کنید ، شاید توجیه شود که چرا تارانتینو قسمتی از بخش دوم فیلم را بصورت سیاه و سفید و قسمتی را رنگی می گیرد.

-باز هم اگر فرض من را بپذیریم ، آنوقت علت کار احمقانه ی مایک در قسمت اول توجیه می شود.می دانیم که علم روانشناسی ، ریشه اعمال بی منطق و ناگهانی آدمها در ناخود آگاه و عقده های سرخورده ی گذشته شان می داند.و می دانیم که اتفاقا همین ایده توجیه کننده ی نقطه ی شروع بسیاری از فلاش بکها در سینمای کلاسیک است.پس می توانیم با این توضیحات و در نظر گرفتن پایان اول برای نقطه ی پایانی فیلم ، بگوییم که مایک در گذشته خواسته با دیوانگی بازیهایش روی دست ِ دیوانگی های یک عده دختر بزند و بعد تحقیری که در تنبیه از سوی دخترها کشیده ، موجب شده تا در جای دیگر انتقام آن حوادث را از یک سری آدم دیگر بگیرد.البته خاطر نشان کنم که من اصلا نمی خواهم بگویم که قسمت دوم فیلم حتما یک فلاش بک است.(چنانچه همه اش را سیاه و سفید نگرفته!)فقط می خواهم بگویم که تارانتینو خواسته هر دو جنبه ی فلاش بک و فلاش فوروارد بودن فیلم را در نظر داشته باشد.

-می دانیم که سینمای پست مدرن شدیدا از نظریات فمینیستی فیلم متاثراست.تلاش برای برابری برد و باخت ها در دو قسمت فیلم (در قسمت اول قدرت بلامنازع مایک و در قسمت دوم پیروزی دخترها بر مایک) شاید اشاره ای به این برابری دارد. و شاید حتی در نظر داشتن دو گانه ی فلاش بک و فلاش فوروارد بودن قسمت دوم ، و اینکه ما بلاخره نمی فهمیم این بعد از آن است و یا آن بعد از این ، رعایت این تساوی  حتی در اینکه کدام(زن یا مرد)بلاخره پیروز نهاییست  باشد.

-پایان فیلم به آن صورت برای آنها که عقیده ی من را رد می کنند چگونه توجیه پذیراست؟!

-یکی ازدوستان پست مدرن بازم(!) گفته که اصولا فیلم های پست مدرن هیچ چیز خاصی را نمی خواهند انتقال دهندو بسیاری ازچیزهایی که ما دراین فیلم ها نمی فهمیم نه به خاطر دلیل های خاص ، بلکه صرفا از روی یک اتفاق و به بیانی"همینطوری آمده اند که آمده باشند"هستند. و این معنا گریزی انقدر در این فیلم ها اوج می گیرد که نزدیک می شود به بی معنایی.به نظر شخصی من این آدمها اصلا پست مدرن را درک نکرده اند!!!معنا گریزی پست مدرن صرفا حربه ایست برای قرار دادن تمام معناهای گفته شده ی گذشته در اثر!البته کارگردان هرگز این ایده را بروزنمی دهد.او تلاش می کند تا المانهایی به کار برد که معناهای چد گانه ایجاد می کنند.و این تماشاگر است که با تجربه ی شناخت ها و قراردادهایی که از فیلم های گذشته دارد ، معنا هارا به فیلم اضافه کند.در واقع مشارکت تماشاگردر پروسه ی ساخت فیلم های پست مدرن یک خصیصه ی بارز این ژانر است.(مثلا به نماهای عریان از معنای فیلمهای کیارستمی دقت کنید که ما برای فهمیدن اینکه چرا این چیزهای ساده را به ما نشان می دهد کلی نظر به ذهنمان متبادر می شود.و ازتک تک عناصر ساده ی در صحنه ، به عنوان نشانه ،معناهای عدیده ای را استخراج می کنیم.) این معنا در نظر گرفتن برای فیلم حتی با تلاشهای کارگردان و گفتن ضد و نقیضها در مصاحبه های بعد از فیلم همچنان ادامه می یابدتا اثر ، جاودانه و لاینحل شود.(به مصاحبه ها و حرفهای ضد ونقیض کیارستمی در مورد فیلم هایش دقت کنید)این خصیصه_که بلاخره حرف کدام نقاد در مورد فلان نما درست است-آیا به واقع خصیصه ی دنیای امروز ما نیست؟!(بلاخره کدام فلسفه ، کدام سیاستمدار ، کدام...درست می گوید!!)

-از معناهای کم کاربرد و دور "later " در دیکشنری "گذشته"و "قبلی "هم می باشد.پس می توان در نظر گرفت که ترجمه ی میان نویس فیلم ، می شود:"14ماه بعد"ویا "14ماه قبل"!!

سوتیهای فیلم:

بی تردید بهترین موقعیت فیلم سکانس تصادفی است که  در قسمت اول رخ میدهد.این صحنه را نما به نما دیدم و متوجه شدم استاد تارانتینو در این سکانس"راکورد" صحنه را حفظ نکرده!!(البته رفیق کذا باز هم متذکرشدند که این هم شاید از روی همان بی منطقی فیلم های پست مدرن باشد .
چراغ خطر ماشين كه با برخورد با قطره‌هاي باران پشت سر دخترها را كاملا قرمز رنگ كرده است و نگاه خيره "مايك بدل‌کار" ،صداي موتور و
take off و آن نماي درخشان فيلم كه ماشين "مايك" با گرد و خاك و دودي كه راه انداخته در فضاي سرمه‌اي و تيره ی شب با چراغ خاموش شيب جاده را بالا مي‌آيد و آن شاسي روشن‌كردن چراغ كه در صحنه تصادف رويش تاكيد مي‌شود...همگیتحسین بر انگیزند. دقيقا 4 بار و از 4 زاويه مختلف اين نما تكرار مي‌شود و پيونددهنده هر 4 نما اين روشن شدن چراغ‌هاي ماشين "مايك" است.

در روایت اول این سکانس یکی از دخترها از شیشه ی جلوی پنجره به بیرون پرت می شود.اما جالب اینجاست که در روایت دوم که بصورت اورهد گرفته شده کاپوت ماشین ضدمرگ می رود روی شیشه ی جلوی ماشین دخترها ، بی آنکه کسی ازآن به بیرون پرت شود!همچنین بجز در یک نما که پای دختری، که از پنجره بیرون بود و دراثر شدت تصادف ، کنده و پرت شده بود ، در نماهای دیگر وجود ندارد!!

هنوز مقاله های انگلیسی در مورد این فیلم را نخواندم ، و در صورت یافتن اشاره ای به ایده ی پیشنهادیم حتما شما را درجریان خواهم گذاشت.

3/10/86 دانشگاه تهران

 

اسلایدر

دانلود فیلم