با رفتن تو از خواب پريدم.
آنقدر اشك ريختم هر شب
از پس حادثه ات،
كه يك شب سيل آمد و رويايم را برد.
حالا يك سال است كه خوابم نمي برد.
هر روز و هر شب آينه اقرار مي كند
كه چشم هايم تاول زده اند و ملتهب
ما همه در خوابي بيداريم!
بعد از تو سالها رويايم را هر شب
به كهنه خريني-همين غزلهاي دست و پا شكسته كه مي گويند نو- فروختم.
در ارزوي آن غزلي كه معنا كند مرا.
و هر شب، عريان، شيرجه زدم در درياي كلمات
تا مگر تمام كنم اين قصه ي بودنم را...
....و فريادي از سري كه هر شب به سنگ خورد.
ياد معلم املا مي افتم كه هميشه خط مي كشيد زير كلمه ي "اشقم".
بيچاره نمي دانست كه من
هميشه جريمه شدم در عشقي كه
هنوز از "الف" آن نگذشته بودم!
و بعد كه تو رفتي دانستم
عشق را با عين "عليق" مي نويسند.
دير دانستم از كجا آب مي خورد مشكل.
سالهاي بعد تو دانستم كه زمين بخاطر عشق است كه مي چرخد.
و مرگ اگر رويايي است كه كليد قفل اتاق خواب من است
پس من خيانت مي كنم به اين اصل همه گير!
از مدار اين جاذبه بيرون مي پرد ستاره ام
و سرد مي شود و مي دانم كه خواهد مرد.
بخاطر خواب است اگر كه سالي بيدار مانده ام.
و رويا اگر ته كشيده....
اين از روشناي حقيقت است
كه چشمانم تاول زده و ملتهبند.
كه چون شبيخوني، واقعيتش، رويا را دريده است.
من رسيده ام!!
افسانه، حقيقت بود!
همه راست مي گفتند...
(كه تراژدي رقم خورد!)
همه گفتند بخوابم اما نگفتند چگونه.
اينك حقيقت را فهميده ام.
لختي تا مرگ بيدار مي مانم.
و يا بيدار مي مانم تا مرگ.
و يا-:سه نقطه آري:
بيدار مي مانم...تا مرگ!

در باير اين حوالي
با اين همه عابران خسته و تشنه
كه دست آفتاب
در مغز استخوانشان دشنه مي كشد
و انتظار سايه اي حتي
پرنده اي است كه زيبا
از مرزهاي عقلشان پريده است
كسي خشكي شاخه هايم را
به ميهماني تبر و مباركباد نوازشهايش نمي برد
حالا كه روياي سبز جنگل
سرابيست كه افقهاي رنجورم را بلعيده...
حالا كه آسمان با اين همه نور
فقط كورم مي كند...
به آتشي كه مي سوزاند سوگند
من انتظار را سايه اي نهاده ام از اين شاخه هاي خشك...
كه آغوش خاك را آه مي كشم!

گوشهايت تشنه تر از تابستان،
له له شعرهاي مرا مي زند...
كه آغشته به دود سيگار،
از حريم امن گيسوانت مي نالند...
و كلمات كالش، كه از آتش بوسه هاي تو
چون تمشكي رسيده و... هريك،
مولانايي... كه سوزان از شمس،
در رقص هزار و يك ستاره ي شب امروزم،
اشكي است... و درياوار
موج مي خورد در شعر...
تو مي خندي و كلمات كهنه
- وام دار از هزار داغ گذشته اينك-
تازه مي شوند و سپيد...
تو غنچه مي گشايي بر من،
لبخندت را به مثابه اي...تا خورشيد،
سرخ از خجالت شكست،
غروب را بهانه كند...
و من نشسته هنوز، بر صندلي صبرم...
اين همه را با اشك
از پس ميله هاي پنجره اي مي بينم
در خيابان ديروز!
چند جمله از كتاب ديوانه بازي، اثر كريستين بوبن...متاسفانه آخراي كتاب، ماژيك، دستم نبود، تا جملات زيباش رو هايلايت كنم. با شه تا فرصت دوباره اي كه براي خوندنش دست داد. در مورد اين كتاب بايد بگم نسبت به كارهاي ديگري كه از بوبن خوندم ضعيف تر بود. اما با اين حال كارش درسته. و مهم تر اينكه اين فرانسويها ي لامصب، توي اين قرن انسداد ادبي هم هنوز چيزي براي گفتن دارند. كاش يه ذره فندقهامون رو بكار مي انداختيم، تا ببينيم علت نو شدن ادبيات اونا و گوزيدن مخ ما تو چيه؟ من خودم كه نه حوصلشو دارم ونه وقتش. سرم شلوغ همين كاراس، همين كاراي لعنتي وقت گير!
*اسم ها هستند كه ترس ايجاد مي كنند.اشيا بدون اسم هيچ چيز، حتي شيئ هم نيستند.
[اين منو ياد دو چيز انداخت. دومي اين بود كه سهراب مي گه:نام را باز ستانيم از ابر، از پشه و... واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد..
اون يكي هم يكي از انديشه هاي پديدار شناسانه اس و شايدم زبانشناسانه ي ويتگنشتايني.ما فكر مي كنيم با ناميدن اشيا اونها رو مشخص مي كنيم . اما واژه ها به هيچ وجه معرف اشيا نيستندو...
فكر كنم يه چيز مهمه ديگه هم به مخم زد كه داره عذابم مي ده ولي يادم نمي ياد...]
*آدم يا بي درنگ از كسي خوشش مي آيد يا هرگز خوشش نمي آيد.
[ خيلي به اين اعتقاد دارم. و اينكه آدم با دوستاي خوبش همه گي از يه گوه درست شدن! براي همين تو اولين برخورد، بوي گوهي ِهمو سريع تشخيص مي دن. من با اكثر دوستاي "دوستم!"همينطو يهو رفيق شدم و اصلا اين حالت، يه مدت، روش تشخيص آدمها بود كه ببينم برا من هستند يا نه.البته الان روش مشكوكيه. چرا كه اولش رو خوب مي گه اما نمي گه آخرش طرف چه گوهي از كار در مياد!]
*مي داني افسردگي يعني چي؟تا به حال كسوف ديده اي؟ خوب اين هم مثل آن است:ماه جلوي قلب مي آيد و قلب، ديگر نوري از خودش نمي پراكند.روز روشن تبديل به شب تاريك مي شود.
[شرح استنتاجي ندارم تا زيبايي اين جملات رو نشون بدم،شفاهي بخونيد، اين تصوير رويايي رو!]
*شادماني و خوشبختي در يك نت تنها نهفته نيست، شادماني آن چيزي است كه در دو نتي كه با هم تلاقي مي كنند وجود دارد.
[ با اين كاملا مخالفم. يك چُسي شاعرانه اي بيش نيست.من خودم هميشه از كل سه تار زدنهام همون يك نت اول رو كه مي زنم دوست دارم.در واقع سه تار زدنهاي من تشكيل شده از يك تك مضراب با پنج دقيقه سكوت!و ادامه در دستگاه مورد نظر تا فرود اضطراري( من هميشه مضرارا(!) فرود مي كنم)! و اين سكوت، سرشار از فرياد ِمُخَمه كه داره يه نت تنهارو تحليل مي كنه. در اين شكي نيست كه كنار هم قرار گرفتن نت هاي درست چه هارموني زيبايي مي تونه ايجاد كنه، اما نبايد اينو ناديده گرفت كه اولا اين حالت از نوادريه كه جز از دست و پنجه ها(و يا مخ) يك نابغه يا كسي كه خيلي تمرين كرده باشه، بر نمياد.دوم اين كه يك نت تنها هيچ وقت نمي تونه در زيبايي شناسي نمره ي زشتي و بد صدايي بگيره، اما در كنار هم آيي نتها(حالا چه بصورت پلي فوني و يا آكورد ويا...)هميشه امكان اين هست(و اين خيلي بيشتر از دو حالت قبلي اتفاق مي افته!) كه چند نت نامربوط(!) كنار هم قرار بگيرند و باعث ايجاد سردرد و اعصاب خوردي شوند!]
*تصميم مي گيرم مثل وقتي كه آدم از صخره اي به صخره ي ديگر مي پرد، تا از رودخانه ي ژرفي بگذرد، از ثانيه اي به ثانيه ي ديگر بروم. خيس از پشنگ آب،تر و تازه. ولي نه غرق شده.
[لذت ببريد...و لمس كنيد زير اين جمله ها، دركي رو كه نويسنده از آندره ژيد و ژيد از حافظ و خيام كرده. زيبايي، موج مي زنه در اين جمله. و ژيد چه زيبا مي گه:همه چيز خداست و هرچيز به اندازه ي همان يك لحظه اي كه ما را به خود مشغول مي دارد، ما را از خدا غافل مي كند!و....]
*جايي گروهي براي يك عده، غم آور است.آنچه براي همه ساخته شده براي هيچ كس نيست.
[ اين جمله، نشانگر تناقضدر انديشه ي نويسنده و اثبات درستي انديشه من در تنها زيستي و سعادتيه كه در اون ماوي كرده. بازم بگيد!]
*حقيقت اين است كه دوست داشتم
و حقيقت اين است كه دوست دارم
روز به روز عشق، انگار بار اول باشد، به سراغم مي آيد
تاسفي ندارم، از ديروز چيزي نمي دانم
پيشرفتي نخواهم كرد.
[و اينم نمونه بارزي از دم زيستيه و بي خيال "نا بوده" ها بودن. گذشته اي كه گذشته،و آينده اي كه هنوز نيومده،يعني دو مقطع زماني كه از هستي تهي هستند . ذهنيت ما به اونا هستي ميده(همونجور كه به خدا)اين جمله ها زيباست. اما نمي دونم چرا تعبير اونوريا از مباحث "عشق" و "دم" و...ايتقدر زمينيه! چرا ژيد آخر عمرش كوني ميشه(ببخشيد ولي من اينو با ضرس قاطع ميگم كه مطمئنم) و سارتر تو كلاساش همشاگرديهاي پسرش رو دست چين مي كرده و معامله شونو بعد كلاس دهن مي گرفته و از اين مزخرف كاريا؟و يا فوكو كه اينو مشكوكم اما از خيليا شنيدم كه آره!تو همين داستانم دختره، تو دم زيستي رو تو اين مي دونه كه هر روز با يكي بپره و فرداش يادش بره كه با كي بوده و آدماي ديروز، همه به تخمش.چرا كه فكر مي كنه اونا قصد كردن محصورش كنند و بكننش تو بند! اما.....شك ندارم كه اينورم خبري ني(چنانچه الان شرح مي دم) اما به خدا تا اين حدم، ديگه كثيف كاريه. درسته بالا هم آسمون سياهه و بالاترش خلا( شايدم به خوانش آباده اي ها خلو!) اما به خدا اين دنيا ولذتهاشم همه يه مزخرف محضن كه گوه مي خوره اونيكه ادعا كنه خبري تو ايناست. مگه اينكه مثل خيام فكركنيم كه چقدر زيبا تناقضها رو به هم آميخته مي كنه.شكلها يكيه اما بنگر كه تفاوت ره از كجاست تا به كجا!
و نمي دونم چرا ما اينقد هوايي هستيم! و خيالاتي، كه همه چيز و تو آسمون مي بينيم و عشق و تو نرسيدن مي بينيم و دم رو خدا معني ميكنيم...و...نمي دونم...
و تازه اينم نمي دونم كه اگه اين دو تا نيست، پس چيه،اصلا كي به كيه...]
*زندان هر قدر هم راحت و قشنگ باشد بازهم زندان است.
[ اينو بايد به مامانم بگم. هر روز مياد تو اتاقمو گير مي ده كه چرا همه چي ريخت و پاشه. حالا بي خيال كه من نمي دونم غير من كي قراره بياد تو اين اتاق...اما بايد گفت هرچي كه مرتب و خوشگل و قشنگ و بزرگ و...بازم اين لامصب زندانه و نمي چسبه بهم...و من هميشه تو كف اون لحظه ي طپانچه اي زيباي خون آلود بي وزني خواهم موند!
و در پايان اين اراجيف، يه جمله قصار هم از خودم، كه چند رو پيش نوشته بودم برا يكي از دوستان:
زندگي ما خلاصه شده، در همين اتوبان يك طرفه اي، كه مرگ را بهانه ي ِمقصد گرفته است. دير گاهي است، دلگير شده اين جاده هاي بي بخار. و باران، عطري ِهوايي است، كه افق هايمان را گه گاه عمودي مي كند.


Atonement نكته هايي در نقد فيلم كفاره ي گناه
1-ما آدمها هر كدام به تنهايي مركز عالميم. اين را اگزيستانسهايي چون كير كه گارد به خوبي در فلسفه شان نشان دادند. و براي درك اين واقعيت مي توان تو ضيحات پديدار شناسهايي چون هوسرل و هايديگر را خواند كه چگونه نشان مي دهند تعريف "دنيا" دقيقا به واسطه ي تعريفي است كه ما به آن مي دهيم. در واقع اين دنيايي كه وجود دارد، پديداري است كه در ذهن ما وجود دارد. و به عينه اثري واقعي از اين پديدار در بيرون از ذهن ما نيست.مي دانم اين مباحث جايگاه ديگري را براي تامل مي طلبد و اينكه از زواياي بسياري به اين جمله هاي هوسرل و هايديگر مي توان نگاه كرد. اما من اينها را با همين زاويه ي مشخص شده در نظر مي گيرم، تا مخاطب اين نوشته را، با سير انديشه هايي كه بعد از ديدن فيلم مرا در خود حل مي كند آشنا كنم.(به سان نقدهايي كه رولن بارت بر آثار عكاسي نوشته و البته نه به تقليد از آن)هوسرل مي گويد:"عالم چيزي نيست كه همچون ابژه اي در مقابل من سوژه واقع شده باشد. عالم ماخوذ از آگاهي من است."هوسرل اينها را در قبال فلسفه ي دكارتي ابراز مي دارد آنجا كه دكارت به عالم به چشم ابژه اي جدا از ذهن خويش مي نگرد و مي گويد "انديشه مي كنم،پس هستم" اما هوسرل مي گويد:"مي انديشم، انديشه شونده اي را"
باري خلاصه مي كنم اين بحث را و براي ارتباط بيشتر بگذاريد مساله اي را كه چند روز پيش با يكي از دوستانم در قائم شهر-محمد- مطرح كرده ام بگويم و آن اينكه:"دنيا براي تك تك ما انسانها همچون فيلمي است كه به نمايش در مي آيد. در واقع يك پديده ي از پيش تعيين شده و جبري و بي اراده كه تك تك ما انسانها در آن فاعل به حساب مي آييم. اما جالب است كه ما انسانها در عين حال كه مركز عالميم و ديگران بازيگران بي اراده ي نقشهاي مقابل ما...ما خود هم در نقشهاي ديگران بازيگريم. و اين در هم رفتگي نقشها و اراده ها و جبرها ....عجب مقوله ي پيچيده ايست!!"
در فيلم كفاره ي گنا ه مي توان بر روي تك تك شخصيتها عميق شد و به جريان اتفاقاتي كه براي آنها مي افتد به عنوان يك قهرمان براي داستان قضاوت كرد. به عبارتي در اين داستان رابي ترنر ، سيسيليا و برايوني هر كدام به تنهايي قهرمان داستان هستند و گويي داستان به ماجراي اتفاقاتي كه براي هركدام از اينها، بصورت جداگانه، مي افتد توجه دارد.و اين به نظرم يك برداشت شخصي نيست. چرا كه با دقت در پلات و چيدمان روايت داستان، به وضوح مي توان ديد كه در بخشهاي مختلف فيلم، داستان دارد از زاويه ي ديد يكي از اينها به مثابه ي شخصيت اول، تعريف مي شود. مثلا فيلم در ابتدا از زاويه ي ديد برايوني تعريف مي شود.اما ناگهان برايوني از ماجرا حذف مي شود و وارد داستان عشق رابي و سيسيليا مي شويم. كه در جاي جاي داستان يكي از آنها راوي مي شوند.و در پايان هم در حاليكه ما غرق در ماجراي عشق اين دو نفريم، و برايوني در ذهن ما تبديل به يك خاطره ي تلخ –به مثابه ي آنچه در ذهن رابي و سيسيليا وجود دارد-مي شود، ناگهان فيلم دوباره بر مي گردد به ماجراي برايوني . و ما تراژدي اين شخص را پي مي گيريم. براي يقين مي توانم اين نكته را پيش بكشم كه در فيلم حتي قسمتهايي از داستان چند باره تعريف مي شود.
2-دنيا يه تراژدي بزرگه. چرا كه توش هيچ كس مقصر نيست.
اين از شعارهاي بزرگ من در زندگيست. چرا كه وقتي به زندگي خودم دقيق مي شوم و به بلاهايي كه بر سرم مي آيد....مي بينم نمي توانم هيچ كس را مقصر واقعي قلمداد كنم. همچنانكه در بلاهايي كه از طرف من به سر ديگران مي آيد. انگار ما در تمام ماجرا ها يك پايان تلخ و بزرگ داريم با يك تعداد بيشمار از علت هاي بسيار كوچك كه صرف در كنار هم قرار گرفتن آنها با عث پديد آمدن يك فاجعه ي بزرگ مي شود. اما به راستي چه كسي مقصر است؟!آيا به راستي مي توان به راحتي يهودا را مقصر قلمداد كرد؟ آيا يهودا مقصر است و يا موقعيتي كه يهودا در آن قرار گرفته؟!آيا اگر ما در آن موقعيت قرار مي گرفتيم(البته در يك شرايط كاملا برابر از هر نظر با يهودا) دست به آن كار نمي زديم؟!
اصولا آلمادوآر را بخاطر اين طرز فكرش دوست دارم.در تمام فيلم هايش اين پديده را به نوعي مي توان ديد. مثلا در "همه چيز درباره ي مادرم" به وضوح مي بينيم كه تك تك شخصيتها در زندگي هم تاثير مي گذارند. امضا ندادن بازيگر منجر به مرگ فرزند مي شود.و به همين ترتيب الي آخر. اما آيا به راستي وقتي دقيق مي شويم روي تك تك شخصيتها و از زاويه ديد آنها به قضيه نگاه كنيم ،آيا باز هم آنها مقصرند؟!
در كفاره ي گناه نيز هيچ كس مقصر نيست. برايوني، سيسيل را مي بيند كه در حياط ، در حضور رابي لباسهايش را در مي آورد و به داخل آب مي رود. در جاي ديگر نامه اي از رابي دريافت مي كند تا به سيسيل برساند. رابي به او مي گويد كه خجالت مي كشد نامه را خود به سيسيل بدهد. برايوني دختر سيزده ساله ايست كه گمان مي كند رابي يك بيمار جنسي است و مي خواهد به خواهرش تجاوز كند. او نامه را باز مي كند و مي بيند كه در آن نوشته شده من بدن خيس و زيباي تو را در روياهايم مي بوسم و ...بار ديگر هنگام مهماني ناگهان مواجه مي شود با صحنه اي در كتابخانه كه رابي، خواهرش را چسبانده به ديوارو ... او به دختر عمويش توضيح مي دهد كه اگر دير رسيده بود ممكن بود رابي بلايي سر خواهرش بياورد. در نتيجه وقتي به دختر عمويش تجاوز مي شود، او يقين دارد كه كار، كار رابي است.
از طرفي رابي حضور دارد. او ديوانه ي سيسيليا است. در طي صحبت با سيسيليا دسته ي گلدان مي شكند و به داخل آب پرت مي شود.سيسيليا لباسش را در مي آورد و به داخل آب مي رود. او تصميم مي گيرد در نامه اي ماجرا را براي سيسيليا شرح دهد و از او عذر بخواهد. نمي تواند حرف دلش را بنويسد. چندين نامه مي نويسد. در يكي، از روياهاي جنسي اش صحبت مي كند و بعد مي خندد. سر انجام نامه را مي نويسدو مي رود تا به او بدهد . اما اشتباها نامه اي را بر مي دارد كه در ان از روياي جنسي اش حرف زده. از آنطرف وقتي براي يافتن پسر عموهاي گمشده ي سيسيليا مي رود و با آنها باز مي گردد او را به جرم تجاوز به دختر عموي سيسيليا مي برند. او به زندان مي افتد و براي رهايي از آن پيشنهاد به جنگ رفتن را مي پذيردو ...
و به همين ترتيب سيسيليا ..حالا آيا كودكانه نيست كه سييليا يا مارشال يا ...را در اين بلاها مقصر بدانيم؟!به قول سپهري:
چرخ يك گاري، در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابيدن گاري چي
مرد گاري چي، در حسرت مرگ!
آيا كداميك از اينها در اتفاقاتي كه افتاده مقصرند؟! در عين حال هم كه همه ي آنها در اين اتفاقات دستي داشته اند....و اين آيا يك تراژدي محض نيست؟!

4-موضوع مهم ديگر قضاوت ما آدمها در ماجراهايي كه برايمان پيش مي آيد است. از آنجا كه ما هميشه بخشي از اتفاقها را مي بينيم و تازه اگر كامل هم ببينيم ، تجربه هايمان در تحليل يك واقعيت موثر است و تازه اگر يك واقعيت را كامل ببينيم هيچ وقت به مجموعه ي وقايعي كه پشت حادثه خوابيده دقت نمي كنيم، پس هميشه يك پاي قضاوت ما مي لنگد. و هميشه قاضي، اولين گناهكار است!
توضيح بيشتر اين بخش از حوصله ي نگارنده خارج است!!
درباره ي محتواي اين فيلم بسيار مي توان داد سخن سر داد.لايه هاي داستاني در اين كار موج مي زند.مثل اتفاقي كه براي دختر عمو افتاد و او آن را اذيت كردن برادرهايش معرفي كرد.و يا نگاهي كه در كنار اين ماجرا به جنگ دارد. چنانكه به زعم من جنگ را هم در موازات اين علل هاي كوچك، يك علت كوچك ديگر معرفي كرده!و...
فرم فيلم هم بسيار زيبا و قابل تامل است. براي نمونه مي توانم به صحنه اي اشاره كنم كه پس از در آوردن لباسهاي سيسيليا در يك صحنه شاهد رابي در وان حمام هستيم.و هواپيمايي كه از بالاي وان مي گذرد.واقعا اين صحنه در آنجاي فيلم چه كاركردي دارد؟! اگر بدانيد كه پرواز در تمام اسطوره ها نماد عمل جنسي و هواپيما در تعابير روانشناسانه كنايه از ارضا شدن است، آيا باز هم اين معني را درك نمي كنيد؟! البته اين فيلم سرشار از فرم هايي است كه معنا دارند و فرم هايي حتي كه بدون وصل شدن به معنا در جهت ارضاي بصري و قوه ي استتيك فيلم بكار رفته اند.
ديگر حوصله ي نوشتن ندارم. شايد بعدا كامل كنم.... به هر حال شما را به ديدن دوفيلم زيبا دعوت مي كنيم يكي همين كفاره ي گناه و ديگري يتيم خانه است كه اين يكي اينقدر زيبا بود كه نمي توانم درباره اش چيزي بنويسم. الان روزهاست كه دارم كشفش مي كنم!

تهران
ترانه ي طنازي توست.
ترانه ي ترنم هاي تو در گوشم.
...تو در مجراي شنوايي اين كوچه هاي پر پژواك.
تهران تويي كه دود آلود در آغوشش كشيده ام اينك
-سالهاي بعد از رفتنت-
اينك بي تو
اين دمي كه بي تو
قرنهاست...
خشكانده ثانيه شمار را بر عقربه ي دوار ساعت
و اشاره اش كه هماره به سمت سقوطي است
كه من از اوج تو كرده ام
از اوج صفر تو ...در شش جهت اين شهر دودآلود
و اينك دود آلود سيگارهاي من
يا شهري كه تويي...
تهران!؟
نمي دانم...
انسان هميشه گول مي خورد...
و تمام اين قرنهاي زيستن
كش آمدن همان يك دم فريبي است
كه آدم مي خورد...!
دهخدا هم حتي براي "آدم"...."انسان" را مترادف مي كند.
انساني كه حتي منم!
و من خوشه اي از گندمزار گيسوان ديروزت چيدم
و رانده شدم به اين سرزمين
گاليله حتي ثابت كرده كه زمين دايره ايست!
و آن سر زمين
همين سرزمين است!
سرزميني كه من تبعيد شده ام در آن
سرزميني كه ترانه ي ترنم هاي تو را پژواك است.
تهران....

-تقديم به سامان سالور به خاطر حضور فيلمش در جشنواره ي كن.فيلم چند كيلو خرما براي مراسم تدفينش خيلي زيبا بود.و تو ضيحات بعدش و سيگارهاي آخري كه با هم كشيديم.
۱-شب با ماه....
روز با خورشید....
من....با تو!
۲-زندگی اش را ترس-آلود
تا لولوی مرگ کشاند.
در برابر لولویی که مرگ بود
ترسی عظیم تر نیافت.
ترس زندگی اش ریخت.
وحشی شد.
زندگی اش را کشت.
زندگی ترس-آلودش را!
۳-شمعها را خاموش می کنم.
اتاق از نور تهی می شود
اتاق لبریز از یادت می شود!
من محو می شوم...
در خیالت...
من محو می شوم...
در چشمانت...
من محو می شوم یکسر...
گم می شوم در تاریکی بی تو...
دیگر کسی نمی شناسدم...
تصمیمم را گرفته ام:
دیگر جز بر بال پروانه ها بوسه نخواهم زد!
۱-فریاد را از یاد ببر...
فرصت زیستن روی این ثانیه های لبریز لیز،
اندک است...
غرشهایت را به آسمان چشمانت بسپار...
باران به زودی تب جاده ها را خواهد شست.

۲-پیرو کامنتهای یک سری از دوستان توضیح می دهم که این وبلاگ یک دفترچه ی "چرک"نویس برای نویسنده به حساب می آید.شعرهایی که در این دفتر نوشته می شود، همه پراکنده گویی هایی به حساب می آیند که در کوچه و خیابان و یا هنگام کار با همین کامپیوتر به ذهنم فشار می آورند و من آنها را روی این وبلاگ بالا می آورم.مثل همین قطعه ی بالا که امروز سر کلاس نقد خانم دکتر ثمینی برای یکی از دوستان اس ام اس کردم. آشناها با روحیات من می دانند که من هیچکدام از شعرهایم را توی این فاضلاب نمی ریزم. اگر کسی بوی گند این نوشته ها اذیتش می کند آنها را ارجاع می دهم به سایتهای پربار دیگری(مثلا سایتهای پورنو) تا وقت خود را هدر ندهند. اینجا مکان آدمهای فاضلاب دوست است! در ضمن یک سری آدمها به من کامنتهایی دادند که ارجاعشان می دهم به همان کامنتها تا جوابهای خود را بگیرند.
۳-
*"زنده" صرفا گونه ای است از مرده؛ گونه ای کمیاب!
*اگر نگذارید پیانو بنوازم، در کلیسا جلق خواهم زد و روسپیان بدون شک، شادتر خواهند شد!
فریدریش نیچه

۴-پنجه درافکندم با فریاد
در چنگ زمان...
نغمه ی شب چون قطره های خون
آویزان از پنجه ها و حنجره ام-چنگآلود
دفتر نت هایم را پر از سکوت می کرد.
...که خواب مردمان هیچگاه آلوده نشد
به کابوسهایی که زندگیم بود.
شب بومی بود
که ستاره های چشمانم ریسه اش می کردند
شب...شب پر وسوسه
زویایی بود که ماه را کامل...
و ماهتاب عشقآلود
پلنگی را که دلم بود
دیوانه می کرد.
من تنها بودم.
غرقه در دریایی که سکوت بود.
تنها
کسی که بام را بستر نمی کرد.
انگشتی می کرد برای اشاره ی آدمیان به فریادی
که خواب را به رویای دار وصله می زد.
و من در میان این دارهای پابرجا
ـکه اشاره شان به بامی بود بی بسترـ
ایکاری بودم
سرنگونِ آسمان!
آفتاب سیاهی را شست و رویا را درید.
اینک سایه ای مانده بود از من
که دیگرانش تفسیر می کردند.
من...همان اشاره ای بودم
که رویای ماه را می فروخت
ـدروغ راـ
به ایکارانِ دوباره!

۵-دیشب تا صبح خوره ی شعر افتاد به جونم.از اون خوره ها که دیوانه ام می کنه.۵۰۰ صفحه کتاب رو باس امتحان می دادم و هی پشت و پشت هم کلمه ها...فکر کنم ۱۴ یا ۱۵ تایی شعر گفتم.تا اینکه ساعت شیش خوابم برد.صبح سر امتحان برگه رو خالی دادم و به استاد گفتم دوباره امتحان می دم.تا حالا به خاطر شعر درسهاتونو افتادین؟!خیلی از شعر متنفرم.باور نمی کنید.به قول فروغ:آه ای شعر بس است این همه قربانی...
۶-انسانها سنگ شده اند...
و چه کسی می داند
که همه تقصیر "من" است
نه "ما"!
اینگونه است که من در جزای خویشتن
نفرین می کنم به کوههایی
که انسانهاست....
تا پژواکشان
تنبیهم کند!!
امروز در پروسه ی ساخت فیلمم یاد یه مطلبی افتادم:"شاه می بخشد و شاغلام نمی بخشد"
چند شب پیش بحثی بود درباره ی دموکراسی و آریستوکراسی....فارغ از همه ی بحثهایی که شد یه چیزی گفتم که جالب بود:
در مملکت های آریستوکراسی یک حکومت مطلقه ای وجود دارد که همه ی خورد و خوردنها محدود می شود به آنها....اما در مملکتهای دموکراسی همه می خواهند بخورند....آخه دموکراسی یعنی برابری دیگه!!
یه شعر از شهیار قنبری چند روز پیش یکی از بچه ها گذاشت که یاد اون روزایی افتادم که گوشش می دادم....و چقد این روزها اینطوریم....ما هممون تو تکراریم:
به کسی بر نخوره....من یکی پنجرمو می بندم
این همه پنجره ی باز بسه
من به قاب آینه می خندم
به کسی برنخوره....اگه تنهایی خوبی دارم....
اگه در پیله ی خود سرمستم
اگه هیچ کس منو نمی شناسه
اگه دستام پر عطر یاسه
اگه چون پروانه بی آزارم
در شب بیکسی و بی حرفی...
خواب بودم بیدار شدم
آشتی کردم با خودم
شعر رو قاطی نوشتم...مهم نیست... تنها جایی که فروید رو قبول ندارم راجع به خودمه....من تنهایی رو خیلی دوست دارم....و وقتی آدمها رو می بینم که با همه ن حالم به هم می خوره....اما این اصلا به خاطر این نیست که نمی تونم با کسی باشم....چون ثابت کردم که خیلی زود با آدمها صمیمی می شم....اما به دلیل همین لذتی که از تنهایی می برمه که خیلی زود به همشون می زنم....اصلا من یه آدم خود شیفته ام....و چقدر از اینکه با خودم تنهام و هیچ دسته خری باها م نیست و هیچ ابلهی از جماعت ابلهان منو نمی فهمه شادم!!هیچ چیز بهتر از این نیست که آدم لذت تنهایی رو بچشه...چون دیگه امکان نداره و امکان نداره و امکان نداره که برگرده به جمع آدمها....دیگه وقتی خونه می رم سراغ کسی نمیرم....مثل دیوونه ها وقتی یه بلایی سرم میاد شادم.....حدود یه ماهیه که خوابم نمی بره و روزی دو ساعت می خوابم.....کلونازپام های دو هم از کار افتادن.....دکترام قطع امید کردن....من شادم باور کنین ..... و می تونم همینجا بزرگترین قسم های دنیارو بخورم که امکان نداره روزی ببینین که من با جمعی اخت شدم....حتی اگه این جمع یه نفری باشه!!الان تنها چیزی که مونده اینه که به یکی بسپرم که جنازمو تو قبرستونه آدما دفن نکنه....ای ولللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل

نگاهم نخ مي كشد دانه هاي پراكنده ي باران را...
آنگاه دانه دانه به دست اشك
استخاره مي كنم براي ديدارت....
خوب...
بد....
خو....
....
خوب!
از شوق ديدار تو...
از خواب مي پرم!!
