تبليغاتX
گولاخ

گولاخ

زندگی برای زیبایی و هنر

۱. دو شعر زیبا از مارگوت بیکل که حقیقتشان را در این اتفاق کشف کردم، بعد از سالها...

گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند، خود از آن عاری است

از بخت یاری ماست، شاید؛ که آنچه می خواهیم، یا به دست نمی آید؛ یا از دست می رود...

 ۲. این اتفاق به شدت منو یاد دو تا فیلم انداخت:

تشریفات اثر کم نظیر کلود شابرول

ویردیانا اثر گرانقدر لوئیس بونوئل

عنصر اصلی و مشترکی در این دو فیلم که در اتفاقی که برای من افتاد نیز حضور داشت، پرداختن به عاقبت بهادادن بیش از حد به این اندیشه ی رمانتیک است که فقرا و نیازمندان بخاطر بی توجهی و حق خوری و ... خار و خفیف شده اند، و با توجه به آنها می توان بزرگی و سروری آنها را درک کرد. در فیلم بونوئل، دختر زیبا و پاکدامنی که از تمام فرصت های زندگیش می گذرد و تمام مال و اموالش را خرج بینوایان می کند. همه چیز به خوبی پیش می رود تا اینکه شبی همان بینواهای بدبخت در عدم حضور دختر مست می کنند و وقتی دختر به خانه بر می گردد به او تجاوز می کنند.

آری، تنها قاعده ی مطلق این است که همه چیز نسبی است. به همه چیز باید در شان خودش بها داد. وگرنه بهای بیش از حد دادن، همیشه بیش از آنکه بها گیرنده را به دردسر بیاندازد، دامن بهادهنده را آلوده می کند...

 ۳. عقده ی حقارت، گاه تا فیها خالدون انسانها نفوذ می کند. تا تاریکیهای ژرف ناخودآگاهشان. برادرکشی های تاریخ، همیشه گواه این مدعاست.  پس وقتی اولین برق چشم های گرگ حقارت را در تاریکی های سرزمین ناخودآگاه کسی دیدی، بی تامل مرز روابط خودت با او را مستحکم تر کن. این مرزها نه تنها به بهبودی روابط دوستانه مان می انجامند، گاه ناجی جان برادران و پدرانمان نیز هستند!

 ۴. خاله خرسه عاشق پیرمرد بود....حیف که درس نمی گیریم...

۵. داستان مالنا به ما یاد داد که همیشه آنچه در ما برای دیگران پرستیدنی است، گاه چقدر می تواند برای ما خطرناک باشد!!

 ۵. بزرگترین بدبختی که در آدمهای دور و برم دیده ام این است که قدرت درک اتفاقی که به چشم می بینند را ندارند. از همین روست که ما در تاریخ، علم، سیاست، روابط اجتماعی و ... مشکل داریم. راننده ای که در خواب است، بدون شک تصادف می کند.

 ۶. نمی دانم چرا...اما مثل نوجوانی که مادرش او را به هنگام استمنا غافلگیر کرده، یا مثل پدرو مادری که پسرشان آنها را به هنگام جماع غافلگیر کرده، یا مثل دختر زیبایی که به زور پیش پدر و مادرش او را لخت کرده و به او تجاوز می کنند، یا مثل مالنا و قتی در حضور چشم های گناهکاران لگد می خورد احساس شرم دارم...

۷. اینکه عزیزترین چیزت را به راحتی از دست می دهی، فاجعه رخ می دهد. وقتی نگاه می کنی و می بینی همه به یک اندازه گناهکارند در این ماجرا، تراژدی رخ می دهد. و همیشه به همین دلیل است که در تراژدی، تقدیر ماجرا را رقم زده است. پس وقتی تقدیر می خواهد تو چیز گرانقدری را از دست بدهی، یعنی باید از تراژدی درس گرفت. و این همان کاتارسیس معروف است.

۸. اگر بیگناهی را در میان گناهکاران به دار بکشند، بیگناه شرمسارتر از گناهکار است....چرا که گناهمار نسبت به جرم خود نادان است، اما بیگناه نسبت به اشتباه(هامارتیا)ی خود اگاه است؛ اگر چه این اشتباه، فضیلتی چون اگاه کردن نادانان بوده باشد!!

۹. هیچ چیز این روزها به اندازه ی تنهایی و سیگار لذت بخش نیست. شبها می روم کنار پاریس و به آبهای سیاهی که در من بود می خندم. احساس می کنم همه ی آنچه به دست آورده ام؛ از دست رفته است؛ و دانشی که اکنون به بینهایت رسیده، چون ماری در جان من خلیده و نیش بارانم می کند...احساس می کنم هر شب در پاریس، طوفانی می وزد، که نیمی از مرا می برد، جانکاه...

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 9:3 توسط مجتبی دهدار| |

شکست مفهومی کلیدی و قابل تامل است. دوست دارم در این پست، کمی در مورد آن حرف بزنم. اولین مساله ی قابل طرح در باب این موضوع این است که شکست یکی از اتفاقات بزرگ زندگی است و همه ی آدمها دیر یا زود در زندگیشان آن را تجربه می کنند. اما در قبال این عمل، عکس العمل های متفاوتی را در زندگی خود و دیگران جستجو کرده ام:

دسته ی اول شکست ها را نمی پذیرند و به کل مورد تردید قرار می دهند. به بیانی خودمانی، طرف، اصلا قبول ندارد که شکست خورده است. البته این دسته از انسانها خودشان به دسته های بسیاری تقسیم می شوند. ضعیف تران، کبکهایی اند که برای پنهان شدن، سرشان را در زیر برف دین می کنند. یعنی بر این باورند که این شکست ها حکمت بوده و اصلا لازمه ی زندگی آنها بوده و در چنین باوری در باب مال باخته چگونه می توان گفت که شکست خورده است؟ در باب ظالم نیز روز آخرتی هست و او جزایی ده ها برابر زجری که به مال باخته تحمیل کرده در آن دنیا خواهد چشید و از این رو نیز خیال مال باخته می بایست راحت باشد و نپذیرد که شکست خورده است. روشنفکرترها به عرفان و روانکاوی و هیپنوتیزم و انرژی و....روی می آورند و بدین حربه ها به خود می باورند که این توانایی را دارند که نقاط تاریک زندگیشان را به کل محو کنند و بدین ترتیب از نظر آنها نیز شکستی رخ نداده است. از این دسته های فرعی می توان به همین ترتیب ادامه داد که فعلا حضور ذهن ندارم و اگر کسی گروهی دیگر را هم می تواند نام ببرد در بخش نظرات بنویسد تا در اینجا لحاظ کنیم.

اما در باب این دسته می خواهم خاطره ای را تعریف کنم. این خاطره مربوط به زمانی است که برای ساختن فیلمی درباره ی اعتیاد، مدتی در لباس یک معتاد، در جلسات N.A شرکت می کردم. یادم هست که هر جلسه با این عمل آیینی شروع می شد که همه می بایست خود را معرفی می کردند با جمله ای بدین مضمون: "من مجتبی، یک معتاد هستم". اولها جذابیت آیینی این جمله مثل کودکی که برای اولین بار نماز می خواند، و یا غریبه ای که در مراسمی آیینی شرکت می کند مرا جذب خودش کرد. بعدها وقتی در این مساله تامل بیشتری کردم چیزی به ذهنم زد که نمی دانم بوجودآورندگان این کلاسها در این بحث واقعا به همین مساله فکر کرده اند یا نه. با خودم فکر می کردم یکی از مشکلات اساسی معتادان در مساله ی ترک اعتیاد و فرو رفتن بیشتر در آن، این باور دروغین است که به خودشان تلقین می کنند ما معتاد نیستیم و تفریحی چیزی را مصرف می کنیم و هر موقع هم این توانایی را داریم که آن را مصرف نکنیم. پس پذیرش اینکه من معتاد هستم، اولین - و به نظر شخصی من در تحقیقات آن چند ماه- مهمترین قدم به سمت ترک اعتیاد است. به همین قیاس، هر نوع توجیه و دلیل آوری- که خاصیت ذاتی هر انسانی است- در زمینه اینکه من شکست نخورده ام، نوعی خودفریبی و نشانه ی ضعف است. تمثیل این مساله آن است که انسانی در مقابل شما بایستد و بگوید که این توانایی را دارد که دیگر هرگز آب نخورد! و به هزار ترفند و علم و هنر و دین و غیره دستاویز شود که توجیه کند این مساله کاملا منطقی است. شکست خوردن مثل آب خوردن از خواص ذاتی انسان است و بی آن انسان همان حکم شیر بی یال و دم و اشکم است. نتیجه آنکه پذیرش شکست، نقطه ای طلایی در زندگی انسان است. نقطه ای که هر انسانی باید آمادگی رسیدن به این نقطه را خواه ناخواه در زندگی اش به دست آورد. پرتگاهی که یک سویه ی آن اشاره به پرواز، و سویه ی دیگرش اشاره به سقوط و ویرانی است.

نقطه ی ویرانی در پرتگاه شکست، یعنی در نقطه ای که انسان پذیرفته شکست خورده است، افول در سراشیبی یاس و نا امیدی است. یعنی پذیرشی دیگر و اینبار به اینکه چقدر او بد شانس است و تقدیر او چنین رقم خورده و گریزی از این تقدیر نیست. اینان مقهور شکست می شود و از شکست فرو می ریزند.

نقطه ی پرواز اما،...سلحشورانی که شماره بر می دارند شکست هایشان را صبورانه، نیشخند می زنند حریفانشان را، بازیشان را خراب نمی کنند و می گذارند خنجر تا انتها کار خود را بکند. اینان در حوادث سخت، به شکستن دست و پایی از خود قانع نمی شوند. نه التماسی و نه دعایی و نه جادو و درمانی. با هرشکستی به استقبال مرگ می روند. و مطمئن هستند که هیچ مرگی نقطه ی پایان نیست. و باور دارند که یین به یانگ می انجامد. رکاب دوباره بالا می رود و شب دوباره روز می شود. هستی را خط دوسر نمی دانند؛ چرخه ای که در گردش است. پس قلندرانه می میرند و آرام و محکم، چشم در چشم حریفی که برتخت نشسته و لغز می خواند می نگرند. سختی های سترگ را بیشتر می پسندند، حرفان قلدر را دوست تر می دارند؛ چرا که میدان نبرد را فراخ تر می کنند. همیشه این حکایت بایزید را از این منظر دوست داشتم که وقتی سختی برایش پیش می آمد می گفت: خدایا نان دادی، خورش را هم بفرست...

 

آری، اعتراف می کنم که شکست خورد ام. افتخار می کنم که شکست خورده ام! چرا که این آموزگار، کینه های پنهان شما را بر من آشکار کرد. خنده ها تان اما زجرم نمی دهد. سخره هاتان در من کارگر نیست. رقصهاتان را در سینه همراهی می کنم. هیهات که اشکهایم را نخواهید دید. این کویر را دیوانگان در انتظار بارانند. هیچ نمازی بر این آسمان کارگر نیست. و خدای این کویر سالهاست که مرده است. من ایستاده ام. هیچگاه انقدر قدرتمند نبوده ام. آنچه که مرا نمی کشد، قویترم می سازد. دستها و پاهایم بسته. اسیر خنده های موزیانه ی فتحتان بر لب، بر فراز بزرگترین پرتگاه شکستم. هیهات که چشمهایم را نبندید و شرابی به من ننوشانید. ثانیه های این مرگ را می خواهم هوشیارانه مزه کنم. این دریای بیکران زهر را می خواهم قطره قطره بنوشم. چرا که این لذت را روزی به شما خواهم چشانید....عظیم تر...هزاران هزار بار عظیم تر...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 8:30 توسط مجتبی دهدار| |

خسته ام. به شدت خسته ام. مثال کشتی گیری که با حریفی صد برابر خود بر تشک مبارزه قرار گرفته است. و زور می زند چیزی را بلند کند که می داند تمام توان عمرش در یک لحظه هم، کفافش را نمی دهد. نه؛ این مهم فقط با معجزه امکان تحقق دارد. خسته ام. مثل سیزیف خسته ام. از زمان زاده شدن این خسته گی با من همراه بوده است. و تنها یک معجزه. معجزه ی عشقی ناخواسته. مثل آبی که ناگهان اطرافت را می گیرد و غرقت می کند. چه وزنه هایی بعد از خیابانهای ونک و ایستگاه میرداماد، بر سر برده شد. چه شق القمرها! آن موقع نمی فهمیدم. فکر می کردم طبیعی است. هنوز گرم بودم. و نمی دانستم عشق بیهوشم کرده است. ویرانی بدنم را نمی دیدم. نمایش را با تو آغاز کردم. و اولین نمایشنامه را برای تو نوشتم. این بزرگترین معجزه بود. مثل قرآن! تو که رفتی، تازه فهمیدم چه کلاهی سرم رفته است. نشعه گی رفته و خماری مانده است. و بدون عشق نمی توان نوشت. و بدون نوشتن، یک نویسنده مرده است.

دروغ می گفتی. تو به هنر معتقد نبودی. من دیر فهمیدم. درست موقعی که به آرزوهایم، به رویاهایم خندیدی. و کم کم من هم ایمانم را از دست دادم. آن وقت عشق و حسادت به میان آمد و بعد نگرانی آینده ام. هر لحظه مبتذل تر و ناچیز تر شدم. احمقانه تر نوشتم.

من تو را لعنت کردم. ازت متنفر شدم. تمام نامه ها و عکسهایت را پاره کردم. ولی همیشه می دانستم روحم تا ابد متعلق به توست. نمی توانم دوستت نداشته باشم. از وقتی که تو را از دست دادم، نوشتن عذاب آور است و زندگی تحمل ناپذیر. من بدبختم. جوانیم یکباره محو شد و حالا به نظرم می آید که نود سال است زندگی می کنم. به دنبال تو راه می روم و خاکی را که تو از رویش می گذری می بوسم. به هر کجا نگاه می کنم، چهره ی تو را می بینم. آن لبخند شیرینی را می بینم که بهترین سالهای زندگیم را روشنی بخشید.

اما هرگز در انتظار تو نیستم. این همان اوج تراژدی است. انتظار در برابر ژرفای یاس من پرشی کودکانه است! عشق بزرگ ما در زمانی و مکانی جاودانه می شد که تکرار پذیر نیست. ما ترسیدیم و دریچه ی ابدیت به رویمان بسته شد. من نیک می دانم که روزهای دوباره بزرگترین دروغها هستند. من نیک می دانم که هیچ لطیفه ای دوبار انسان را به خنده نمی اندازد. من خوب می دانم که گلها به بهار باز می گردند، اما شادمانی گذشته را نخواهند داشت. از این روست که امیدوارم انسان عمری پربار داشته باشد، اما هرگز دوباره زاییده نشود.

قلمم سنگ شده و بر پولاد کاغذهایم حرکتی کند و چندش آور دارد. از سبکهای نو خیلی حرف زده ام و حالا احساس می کنم که خودم هم در یک سبک قرار دادی می پوسم. نمایشنامه ی خوب نوشتن(البته از دید جشنواره ها و صاحب نظرهای ابله) و مردم و روشنفکر نما را فریب دادن، تصنعی است. این کار برای الف ساده است. او دیگر سبک مخصوص خودش را پیدا کرده. در نوشته هایش، یک سر بطری شکسته، در هوای نم آلود می درخشد و چرخ آسیا سایه ی سیاهش را در تاریکی می اندازد و ماهتاب می تابد؛ در حالیکه در نوشته های من نور لرزانی می درخشد، ستارگان به آرامی چشمک می زنند و طنین دوردست پیانویی در هوای معطر و خاموش گم می شود. و این یک تلاش بیهوده است. کم کم پی می برم که مساله ی اساسی سبک نو یا کهنه نیست. آنچه مهم است خود نوشتن است بدون توجه به سبکها. نوشته ای که آزادانه از روح سرچشمه می گیرد. اما همیشه فهمیدن سودی ندارد. گاه هشیاری رنج آوری بر نداشته هایت است. روحی که پوسیده است. روحی که بدون عشق مرده است. و من مجرد ترین مرد جهانم! تنی بی روح! در قبرستانی تنها. در این دنیا تنها هستم و تنهاییم ژرف و ترسناک است. در این اتاق سرد و نمور، هیچ محبتی به من گرمی نمی بخشد. یخزده ام. انگار در سردابی محبوسم. هرچه می نویسم خشک و سرد و تیره است. چه اندازه ی مهیب و ترسناکی یاس مرا ژرفا بخشیده است.

تو راه خودت را پیدا کرده ای، می دانی به کجا می روی. ولی من هنوز در آشوب رویاها و تخیلاتم غوطه می خورم. نمی دانم چه فایده دارد. ایمانی ندارم و حرفه ام را نمی شناسم. دیگر از نوشتن هدفهای گذشته را دنبال نمی کنم. مهم شهرت و افتخار یا آنچه من روزی در آرزویش بودم نیست. امروز مشکلم این است که بدون نوشتن می میرم. و اکنون تلاش مرگبار من در شناخت این حرفه شرط بقاست. مهم آن است که یاد بگیرم چطور بردبار باشم، چطور صلیب خودم را به دوش بکشم و ایمانم را از دست ندهم. من ایمان دارم و کمتر آسیب می بینم، وقتی به حرفه ام فکر می کنم دیگر از زندگی نمی ترسم.

نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 2:53 توسط مجتبی دهدار| |

باران نرم نرم می بارد و باد آوای دهشتناکی را از دوردستها می آورد. یک نفر که نمی شناسم، ناشیانه روی نتی ناکوک آرشه می کشد. این صدای قژ و قژ مو بر تن من راست می کند. و این یعنی آغاز نوشتن.

در اتاق من صدای فریاد مردی پیچیده و زنی که از درد بر خود می پیچد. این دیوارها فقط انسان را کنجکاوتر می کنند. این دیوارها که نه جلوی سرما را می گیرند و نه صدا...تاریک است و چشمهایی مدام بر این کاغذ خیره شده است. شبی بارانی است. و با این همه، چقدر نوشتن سخت است.

نمی دانم کی و کجا گفته بودم که هنر در ایران – اگر هم محلی از اعراب داشته باشد- یعنی تئاتر. برای مردمی که به ذات شاعر به دنیا می آیند و برای خواندن حافظ و سعدی و مولانا لازم نیست زحمت کمترین جستجو را به خود بدهند. حافظه ی تاریخی ما نیاز به زحمت مرور کردن ندارد. چرا که مدام در تکرار است. ما میان فکر و سیاست و معماری هزاران سال پیش شناوریم. بی هیچ زحمتی و به شکرانه جبر جغرافیایی. اگر هرجای دنیا هنرمند در تلاش برای کسب این آگاهیها معنی می یابد، هنرمند اینجا کیست؟

مگر می شود بدون شناخت چیزی آن را درست بکار برد؟ این خود ماجرای غریب هنر غربی در ایران است. نقاشی در سبک های متنوع، که با خواندن دو کتاب اجرا می شود. نقد ادبی با خواندن یک مقاله نوشته می شود. نوازنده با خریدن ساز و گوش دادن به یک آهنگ می رود برای کنسرت دادن و غیره و غیره...پس چرا تعجب کنیم اگر هنر نو با ما انقدر بیگانه است؟

در همین چند سطر می توان چند کهن الگو را های لایت کرد. مردمی که بی زحمت مطمئن است که می تواند به هنر برسد، مشخص است که هنوز در ناخودآگاه جمعی خود، به معجزه اعتقاد و باور دارد. حال آنکه ناخودآگاه جمعی یک غربی را فاوست شکل داده است. فاوستی که برای فهم دنیا و آگاهی از رمز و رازهای آن، روحش را حتی به شیطان می فروشد و لعنت ابدی را برای خود می خرد. من البته در این میان هنوز نمی توانم تصمیم بگیرم که این معجزه را می پسندم یا آن گناه بزرگ را.

اما تئاتر مقوله ای دیگر است. تئاتر هنری است که بی زحمت شکل نمی گیرد. برای کمترین رجز می توان به همین مثال قناعت کرد که هنرمند در تئاتر، اقلا شش ماه برای مجسم کردن آنچه در ذهن دارد خون دل می خورد. اگر نقاش و شاعر و ... شبی دچار هجمه ای احساسی شود، تحقیر شود و یا شوری در سر بپروراند، باوری پیدا کند و یا.... از شبی تا نهایتا هفته ای ماجرا را شکل می دهد. اما هنرمند تئاتر سالها درگیر مجسم ساختن چیزی است که حتی بازیگر نقش آن، از آن تصوری کامل ندارد – و چه بسا گاها خودش!

گاه پیش می آید، تصوری که برای نوشتن دارم، اگر زودتر به آن شکلی نبخشم و پیاده اش نکنم، مرا به مرز جنون می کشاند. چگونه هنرمند تئاتر، سالیانی رنج می برد برای تعین یک ذهنیت؟ سالیانی بر یک منوال. هر روز با یک انرژی بر سر تمرین. و هنری که برای تعین به همه ی اجزای خود وابسته است. به هر لحظه باور و انرژی بازیگر، و طراح صحنه و موسیقی و نور و .... و در این سالیان اگر روزی وقفه ای در یکی از این اجزا که بیافتد، ماجرا، ماجرای دیوار و معمار و ثریا و خشت اول است؛ هر درنگی چون ننگی که دامن هنرمند را می گیرد. ننگی که از مخاطب تا بازیگر برمی خیزد و بر جان هنرمند می نشیند.

تئاتر یک هنر مردانه است. هرگز رمانتیک نیست. هرگز با یک احساس و وضعیت عاطفی، و یا امکان و قدرت شکل نمی تواند بگیرد. به مثابه ی پریدن از یک بلندی و ارتفاع نیست. راه رفتن بر روی طنابی دراز بر فراز دره ای ژرف می ماند، که هر لغزش و نسیمی به سقوط می انجامد.

بارها اندیشیده ام که سینما یا هر هنر دیگری بسیار می تواند ماناتر باشد و اصلا هوشمندانه نیست که انسان این همه برای چند شب اجرا که ناماناتر از آبی است که در جوی می رود، این همه انرژی و عمر هدر داد. به حق که این سود سنجی ها با نفس تئاتر بیگانه است. تئاتر برای هنرمند، بی شک شرکت کردن در قماری بی برد است. تئاتر ایمانی است از نوع ایمان که گاردی. پرواز از لبه ی پرتگاه به امید معجزه. بی هیچ راه بازگشت. اکنون کاملا به این مساله عارفم که تئاتر مثل یک آیین مذهبی است. و هیچ کس را یارای درک آن نیست تا تجربه ای واقعی از آن نداشته باشد. بیهوده نیست که ریشه ی تئاتر را آیین و مناسک می دانند و هیچ کس نمی تواند این موضوع را به اندازه ای که من آن را احساس می کنم، درک کند. لذتی شگرف...

بیهوده نیست که در برهوت بازیگر اگر گاه با هنرمندانی از قشرهای دیگر تئاتر کارکرده ام، همه گی جا زده اند. تئاتر مثل هنرهای دیگرکار یک شبه نیست. تجربه ی دیوانگی که نهایتا در چند روز تمام شود و دوباره بازگشتن به دنیای عادی نیست. بیهوده نیست که همه ی هنرمندان عرصه های دیگر هنری را جوری رمانتیک می بینم. آه، کاش می توانستم از ته قلبم به هر هنرمندی توصیه کنم که برای قوام پیداکردن در هنرشان چند تئاتر کار کنند...و به قول فروغ چگونه می شود به مردی که می رود این سان صبور و سرگران، فرمان ایست داد...

پانوشت1: اگر چه پس اونهمه مصیبت، کار به سرانجام نرسید. اما نیرویی شگرف دارم. نیرویی به اندازه ی لذت یک اجرای بزرگ. به اندازه ی زایش. اما یک سری حرفها کاش به من زده نمی شد. حرفهایی که هربار بهش فکر می کنم اذیتم می کنه. حرفهایی که هربار می خوام بهش پاسخی بدم، این چرندیات شکل می گیرن و از من و خواسته هام فاصله می گیرند. درست همون اتفاقی که هر بار می یام تو یه سری از مقاطع زندگیم، یه سری حرفای مهمی رو به آدمای دور وبرم بزنم نمی تونم. مطمئنن اونام درک نمی کنن. به قول موریس مترلینگ: "هیچکس نمی تواند حرفهایی را که دیگری نتوانسته است بیان کند، بفهمد." داشتم چند تا متن از الیوت می خوندم، از یه سریش خوشم اومد. می خوام بنویسمشون. اینا مال چند تا کار مختلفن. یه عده مال نمایشنامه جنایت در کلیسا و یک عده مال چند تا از شعراش. اما من این جمله های بی ربطو به هم ربط می دم. فقط برای اینکه شاید حرفی زده باشم. اون حرفهای ناگفتنی رو. اون لعنتیا رو...

من بویش را شنیده ام

بوی مرگ آوران را

اما اینک برای عمل خیلی دیر است

و برای ندامت خیلی زود.

هیچکاری ممکن نیست

مگر بی حرکتی ننگ آور آنهائیکه

به آخرین تحقیر رضایت می دهند:

من نیز رضایت داده ام

اما از هم گسیخته ام

سرکوب شده ام، شکسته ام

با تن جاندار طبیعت یگانه شده ام

نیروهای حیوانی مرا مسخره کرده است

مرا به ویران سازی خود کشانده است

از آنجا که روح من در نهایت مرگ است

از آنجا که از بی حاصلی و ننگ سرمستم

خود را به ویران سازی خود سپرده ام

ولی من پیامبر نیستم- و در این جا موضوع مهمی مطرح نیست!

من لحظه ی اضمحلال جلال و بزرگواری خود را دیده ام،

و من رهرو جاویدان را دیده ام که گریبان مرا گرفته و با وضع تمسخرآمیزی به من خندیده است،

و خلاصه ی کلام اینکه من ترسیده ام.

پانوشت2: مدتی خیلی برام مهم بود چیزایی رو که می نویسم دیگران درک کنن. اما یه مدتیه که بی مهابا اینجا می نویسم. نود درصد این حرفها را موقعی می نویسم که تو شرایط درک هیچ چیز نیستم و البته مطمئنم که مخاطب هم نمی فهمه. مهم نیست. من با این نوشته ها دنبال ارتباط نیستم. این جمله ها مثل یک سری حرف برای جاهای خالی جدولهای ذهنمه. و برام مثل حرفهای نامفهوم نوشته شده روی معابد یا قبرهای قدیمی تقدس و اعجاز دارن. وقتی می خونمشون انگار دارم یه دعای مذهبی می خونم. تنم مور مور می شه. دوسشون دارم. همین.

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 0:22 توسط مجتبی دهدار| |

برای شیر گرسنه، جانور، طعام محسوب می شود؛ چه والدین او باشد و چه فرزند. این فطرت شیر است.

ونیز عده ای براین عقیده استوارند که فطرت موجودات لایتغیر است. البته گروهی نیز بر این عقیده اند که فطرت موجودات نیز بر اثر آموزش تغییر می پذیرد.

نابازیگر در تئاتر، حکم همین شیر وحشی را دارد که عده ای از کارگردانان معتقدند نمی توان آنها را تغییر داد و عده ای دیگر معتقدند که اگر تئاتر مدعی است که بر مردم عامه تاثیر می گذارد، چگونه نمی تواند بر نابازیگر تاثیر بگذارد؟

حالا تا اینجای ماجرا را داشته باشید. عده ای نیز معتقدند که این بحثها مال شکم سیران است و اصلا زندگی بدون این بحثهای افلاطونی و ارسطویی، خیلی راحت به مشیر خود ادامه می دهد. اما باید گفت وقتی دریا آرام است، این امید می رود که با تخته پاره ای نیز حالا اگرچه به هزار مصیبت خود را به ساحل نجاتی برسانی. همه ی مصیبت آنجایی آغاز می شود که طوفانهای ناو شکن وزیدن می گیرد. این دعوا نیز که یاد شد، تا جایی که خفته در ساحل سلامت باشی و نمایش معمولی و جنگ گونه راه انداخته ای، یا پول داری و به تبع انواع بازیگر حرفه ای و امکانات دیگر، همان حکم شکم خالی و آروغ فندقی را دارد. اما وای از آن روز که سه ماه خون جگر بخوری برای یک کار یک هفته ای و برسی به شب اجرا....

وای از آن روز که سیرک باز، شیر وحشی را پس سالها عمر هدر دادن و خون جگر خوردن، آداب موال رفتن بیاموزد و برسد موعد امتحان در سیرک. آن زمان که می بایست سر در دهان شیر کند...و فرض کنید که آن روز، نگهبان که از دست صاحب سیرک عصبانی است غذای شیر را به او نداده باشد...

می بینید؟ این همان لحظه ای است که شما نیز می بایست قضاوت کنید...

 

پی نوشت: البته بی شک من جزو همان عده ایم که از جبر روزگار گزینه ی دوم را اختیار کردم. همان سیرک باز بدبختی که شب اجرا در دهان شیر گرسنه جان می کند...!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 0:21 توسط مجتبی دهدار| |

این زمان که نیمی از شب را پشت سر گذاشته ام، نیمی از تاریکی را لمس کرده ام،  و خوب می دانم که نیمی دیگر پیش رو دارم. درست مثل دارویی تلخ در اوج سرماخوردگی و یاس از سلامت دوباره....اما این تاریکی مرا سزاوار می کند...اگرچه هرگز این اواخر به سحرگاه نیاندیشیده ام. نه، نه، هرگز با شب در نیامیخته ام. کاش این توانم بود....کاش...

چشمهایم می سوزد. در آستانه ی اشک ریختنم. این روزها هرگز مجال اشک ریختن نمی یابم. سخت مشغول کارم. با امیدی واهی بر سر تمرینها می روم. هر روز و هر روز با دردسرهای تازه و دوباره. اما این روزها عجیب صبور شده ام. قایقم رها شده در میان اقیانوس. بی هیچ نسیمی و نیرویی...رها شده در شش جهت...و پیوسته در رفتن و بازگشتن...وقتی خسته به خانه می رسم. بی مهابا به سراغ کتابها می روم. عطش ظهر تابستان دارم. حیف که همه ی اینها پوچ است. سرانجام فراموشی و درد تباهی.

دیشب این رویا مرا بیدار کرد که قوی ترین زمانی که زیستم، روزهای آبی بود در کنار سروهای میرداماد. چه فولاد تقدیر کشی! چه زمزمه های شاعرانه و فهم شگرفی. ویران ترین روزهای عمرم اینک. هر روز تحقیر می شوم و ضعیف ترم، اما صبورتر. آنچه مرا زجر می دهد، اندوه چنین زیستنی و چرایی ادامه دادن است.

عظیم ترین خشکسالی عمرم. در سرودن و زیستن. بی هیچ معجزه ای. زمان ترک خورده...برهوت محض...

نه حس موسیقی، نه فیلم، نه نمایش، نه نوشتن و هیچ...فقط خواندن و سیگار گه گاه....لعنتی ترین فرصت زیستن...سیگار گه گاه...

تاریکی شگرف!...دریغا که انسان هر روز بیشتر بر علیه خود می شود. بیشتر عصیانگر و ویرانگر...این سائقه ی ویرانگری و خود تخریبی...من ناخواسته چشم هایم را مسلح تر می کنم...دریغا به روی جنایت و وحشت. به روی کثافت و ... تاریکی شگرف. دریغا که چشمهایم مسلح به هوشیاری است و بیشتر می شود...

این روزها کمتر به یاد تو می افتم اما هربار که این طوفان می وزد، ژرف تر و ویران تر. ماری عزیز؛ فهمیده ام تمام مشکلاتی که از تو بر سر من آمد، بخاطر حقارت و ترسی در خود من بود....چه طنینی...چه بارانی در پی و اندوهی در پس...

هرگز اینگونه بیهوده نبودم. بی امید و گم. همه چیز را گم کرده ام. خودم، خدا، لذتهایم و تورا...و چند روزی است می اندیشم که زندگی مرا گم کرده است...این دردناک ترین زخم در تمام تجربه های زندگیم به شمار می رود. بگذار چاردیواری اتاق خود را پشت سر بگذاریم ماری. بگذار به مکانهای دورافتاده برویم و کمی حرف بزنیم. تنها زمانی می توانم چیزی را بفهمم، که آن را برای تو باز بگویم. این را قبلا گفته ام...و همیشه تکرار خواهم کرد...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 2:40 توسط مجتبی دهدار| |

مقاله ای از یونسکو خوانده ام که شاهکار است. مقاله ای در باب هنر. برای همه ی آنها که دغدغه دارند...من تنها بخشی از ان را گزیده می کنم و از دغدغه داران تقاضا می کنم اصل مقاله را بخوانند. چون کلمه کلمه ی ان شاهکار است و راهگشا...

اثر هنری بدون نیاز به دلیل بوجود می آید. دلیل، بعدا برای آن پیدا می شود. اثر هنری همچون یک کودک نیاز به تولد دارد. کودک برای جامعه زاییده نمی شود، هر چند که جامعه او را در اختیار می گیرد. کودک برای زاییده شدن زاییده می شود. اثر هنری هم زاییده می شود که زاییده شود. اثر هنری خود را به نویسنده تحمیل می کند، می خواهد که بوجود بیاید و کاری ندارد به اینکه آیا جامعه او را طلبیده است یا نطلبیده است. البته جامعه می تواند اثر هنری را در اختیار بگیرد و آن طور که می خواهد آن را به کار ببرد. می تواند آن را محکوم کند، می تواند آن را نابود کند. متقابلا اثر هنری هم می تواند وظیفه ای اجتماعی انجام بدهد یا ندهد، اما خودش این وظیفه ی اجتماعی نیست. ذاتا سوای اجتماع است. خواهند گفت که هر متنی به محیطی تعلق دارد و در متنی تاریخی قرار گرفته است و در همه حال فرزند زمانه است. زبان، تاریخی دارد و زمان هم. و من به لحظه ای از تاریخ وابسته ام. اما این نه بدان معناست که من اسیر زمانه ام. این همه هیچ نیست مگر ماده ی خام نمایش، مگر مصالح بنای نمایشنامه. در حقیقت، اثر هنری از زمینی، از زمانی، از جامعه ای حرکت می کند؛ اما به سوی این زمان و زمین نمی رود. به آنجا باز نمی گردد. نباید مبدا را با مقصد مشتبه کرد. اگر تماشاگران بگویند از فلان نمایشنامه درسی آموخته اند، این بی اهمیت ترین چیزی است که در آن دیده اند. و اگر هنر و تئاتر حکما باید به دردی بخورند؛ آنها به درد این می خورند که دوباره به مردم یاد بدهند فعالیت هایی هستند که به درد نمی خورند و با این همه بودن آنها ضروری است. برای دلخوشی ذهن هایی که فقط فایده های عملی را می بینند باید بگویم که اگر امروز هواپیماها در آسمان پرواز می کنند برای این است که ما پیش از پرواز کردن، خیال پرواز را در سر داشته ایم. ما توانسته ایم پرواز کنیم چون در خیال دیده ایم که پرواز می کنیم. و پرواز کردن کاری بیهوده بود. فقط پس از پیدایش پرواز، لزوم آن را ثابت یا ابداع کرده اند تا عذری برای بیهودگی عمقی و ذاتی آن بتراشند. عملی بیهوده که در عین حال نیاز است. انسان امروز در همه ی جهان انسانی شتابزده است که وقت ندارد و اسیر ضرورت است و نمی فهمد که چیزی می تواند فایده نداشته باشد. و این را هم نمی فهمد که باطنا همان چیز مفید است که می تواند بی فایده باشد، فرساینده باشد. اگر فایده ی چیز بی فایده و بی فایده گی چیز مفید را نفهمند، هنر را نمی فهمند. و کشوری را که در آن هنر را نفهمند؛ کشور برده ها و آدم های کودن است؛ کشور مردم بدبخت است؛ مردمی که نمی خندند و لبخند نمی زنند؛ کشوری بی ذوق و بی روح. جایی که طنز نباشد، جایی که خنده نباشد؛ خشم و کینه است. زیرا همین مردم شتابزده و مضطرب که به سوی هدفی می دوند که هدفی انسانی نیست، یا سراب است، می توانند به آهنگ نمی دانم کدام شیپور و به دعوت دیوانه ای یا دیوی ناگهان دستخوش تعصبی هذیان آلود و خشمی گروهی و صرعی عمومی شوند. کرگدن زدگی از چپ و راست و بصورت های مختلف، خطری است که مردم را تهدید می کند. مردمی را که فرصت ندارند تا فکر کنند و به هوش آیند. این بیماری در کمین مردم امروز است که حس و ذوق تنهایی را از دست داده اند. زیرا تنهایی جدا بودن از دیگران نیست، بلکه با خود خلوت کردن و تامل کردن است؛ و حال آنکه جوامع و جماعات کنونی غالبا، چنان که گفته اند از تنهایان گرد هم آمده تشکیل شده اند. در زمان هایی که مردم می توانستند تنها باشند هر گز سخنی از ارتباط ناپذیری به میان نمی آمد. ارتباط ناپذیری و جداافتادگی مضامین سوگناک جهان امروزند که در ان همه چیز مشترکا صورت می گیرد و همه چیز مرتبا ملی و اجتماعی می شود و انسان دیگر نمی تواند تنها باشد. زیرا، حتی در کشورهای به اصطلاح فردگرا، شعور فردی به واقع در معرض تسلط و تخریب فشار دنیای غیر شخصی و فرساینده ی شعارها قرار گرفته است: چه عالی و چه دانی، چه سیاسی و چه تجاری، اینها از جنس همان تبلیغات نفرت انگیزند که بیماری قرن ماست. هوش به اندازه ای فاسد شده است که دیگر کسی در نمی یابد که نویسنده ای نخواهد زیر علم این یا آن مرام یا مسلک رایج سینه بزند، یعنی نخواهد برده شود.

می روم سیگاری بگیرانم...

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 12:31 توسط مجتبی دهدار| |

 

خاص بودن فقط مرض من نیست. یک آرکی تایپ است. همه ی آدمها ی دنیا این مرض را مادر زادی با خود به این دنیا می آورند. درست مثل بیماریهای روانی که همه ی انسانها بالذات سهمی از آن دارند. اما علی رغم اینکه خاص بودن مرضی عام است، برای من این موضوع کمی خاص تر است!

برای آدمی که در آستانه ی سی سالگی هنوز دستش در جیب پدرش است، این مساله عادی است. مطمئنا مادرم هم درک می کرد. با خودم گفتم: "سال بعد جبران می کنم. چیزی می گیرم که همه انگشت به دهان شوند." اما دقیق که شدم دیدم این حرف را اولین بار از دهان برادر بزرگترم شنیدم؛ درست وقتی در موقعیت من بود و بی پول و بیعار دنبال کار می گشت. لابد حدس زدید که الان او آدمی است که تمکن مالی دارد و البته مثل همه، چنین قولی را فراموش کرده است. خلاصه به شیوه ی اپیکوری باید دم را غنیمت شمرد و در لحظه و با شرایط لحظه، لذت ایجاد کرد. اما اینها دلایل کافی برای بیرون رفتن من نبودند. بیشترین مقصر این تلویزیون لعنتی بود که تا می خواستی با بیعاری قضیه را فراموش کنی، گیر می داد به قضیه و آدم را جلوی جمع ضایع می کرد. هر بار هم که این اتفاق می افتاد نمی دانم چرا همه یک هو برمیگشتند به سمت من و به من نگاه می کردند. انگار همه کارشان را انجام داده بودند و منتظر من بودند. به هرحال نمی دانم بالاخره مسبب اصلی کنکاش درونی بود، یا فلسفه ی اپیکوری، یا تلویزیون کوفتی...

وقتی راه افتادم به سمت شهر، عقده ای که اول بحث ازش صحبت کردم کار خودش را کرد. لابد نمی دانید از کجا فهمیدم کار این عقده بود. آخر این عقده یک سری صداهایی در ذهن آدم ایجاد می کند در مایه های اینکه: "حال همه شونو می گیرم. به همه شون ثابت می کنم." تمام شهر را گشتم. اما چیزی که باب دلم باشد پیدا نکردم. مدام به خودم می گفتم: "چی می تونه باشه اون چیزی که تا حالا هیچ کس از اون به این عنوان استفاده نکرده باشه؟!" تا ساعت ده شب تمام سوراخ سمبه ها را گشتم. اما چیزی پیدا نکردم. این مسلم است که برای آدم بی پول، قیمت، مهمترین بخش خرید است؛ اما من مطمئن بودم که همیشه یک ایده ی خوب، بیشتر خودنمایی می کند تا قیمت و هزینه و ...حالا مغازه ها داشت تعطیل می شد. چند تا مغازه مانده بود تا با ناامیدی تمام به خانه برسم. یکی خواروبار فروشی؛ یکی خشکبار و یکی هم...داخل خوار و بار فروشی رفتم و مثل دیوانه ها ریز ریز تمام اجناس مغازه را چک کردم. نه؛ چیز خاصی پیدا نکردم. وقتی در مغازه ی خشکبار هم همین اتفاق افتاد، به خودم گفتم: "مهم اینه که تو تلاشتو کردی. اما شانس باهات یار نبود. حالا مثل یه مرد برگرد خونه و حقیقتو بگو. اونا حتما حقیقت رو می پذیرن." اگر دروغ نگویم راضی هم شده بودم. اما ترس از این تلویزیون لعنتی...تلویزیون لعنتی که کاری جز عذاب دادن من انگار در خانه نداشت...این بود که علی رغم نا امیدی کامل گفتم به آخرین مغازه هم سری بزنم. مغازه ای که از دور کمی عجیب به نظر می رسید...

از شانسم عینکم را آنروز با خودم نیاورده بودم و طبق معمول قضیه به شب که می کشید، کوری من مضاعف می شد. آخرین مغازه، شکل کپرهای روستایی بود. از دور توهم چیزی را در مغازه تشخیص دادم. ناخودآگاه گفتم: "پسر؛ خودشه! این همون ایده ایه که با صرف کمترین هزینه، می تونه دهنارو پر کنه و آدمو بکشونه تو اوج..." قدمهایم را تند تر کردم و مدام در دلم خدا خدا می کردم که همانی باشد که فکر می کردم. همینطور که نزدیک می شدم، کم کم از توهم در می آمد و قابل توصیف نیست که رنگ سبزش چه شور باحالی در من ایجاد می کرد. قشنگ احساس می کردم که اسیدها و هورمونهایی در بدنم ترشح می شوند و ته دلم برای همین بود که می سوخت و غنج می رفت...گفتم: "دستخوش که همیشه امید، تو سرای ناامیدیه و هدف، تو منزل آخر؛ منزلی که به مخیله تم نمی گنجه که ..."

وقتی وارد خانه شدم، همه سر سفره ی شام جمع بودند. جمله ای را که گفتم قشنگ یادم است. می توانم عینا آن را برای شما نقل کنم. چون در تمام طول راه، که سنگینی اش را به دوش می کشیدم و اسیدها و هورمونها وجودم را به آتش مبدل مب کردند، من داشتم تمام حواسم را جمع می کردم تا هنر یک عمر نویسندگی را با یک جمله ادا کنم. کلمه کلمه اش را با حساسیت تمام انتخاب کردم. آه، آن لحظه شگرف که در ِچوبی اتاق حال را قژ و قژ کنان با پا هل دادم و با سنگینی هدیه ام پا گذاشتم داخل و چشم در چشم چشمهایی که داشت از حدقه در می آمد زل زدم و سر گرداندم به سمت مادرم و گفتم:

"خدا وکیلی، تو تنها مادری هستی تو دنیا که روز مادر، بچه ش بهش یه هندونه به این گندگی می ده. بد می گم!؟"

ایده، کار خودش را کرد. مادرم زد زیر خنده. و بعد همه خندیدند. در تمام طول مدتی که شام می خوردم و مثل یک قهرمان به آدمهایی که زیر چشمی نگاهم می کردند بی اعتنایی می کردم، با خودم تکرار می کردم که:"برای آدمی که می خواد تک باشه و همیشه تو چشم بیاد، ایده ی ناب اولین شرطه."

من چاره ای جز تک بودن ندارم. از حواشی که بگذریم، باید اعتراف کنم تقدیرم همین است. چون طبق آخرین آماری که از دور و بری هام گرفته ام، من تنها مردی هستم که مرض بواسیر ندارم! این خودش یه نشانه از منفرد بودن و تنهایی ست. این نشان می دهد که تقدیر من چنین رقم خورده. در کتابهای اسطوره شناسی خواندم که قهرمان، تنها شخصیتی است که با فراغ بال به سمت تقدیرش می رود. من هم تصمیم دارم در همه ی زمینه هایی که جزو آمال و آرزوهام هستند قهرمان باشم. این اولین قدم را داشته باشید. قهرمانی خواهم شد که حتی شبیه هیچ قهرمانی نیست. قهرمانی که بواسیر ندارد...

نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 1:23 توسط مجتبی دهدار| |

-: لعنتی...

-: بله؟!

-: اینجا....ببخشید...

-: راننده خله...همینجوری سیخونکی بوق می کشه....خیلی باحاله نه؟! هه هه...باحاله دیگه نه! یوهوهو...

-: آره! خیلی باحاله...هارهارهار...

 

یاد آخرین سفر عیدی که رفتم افتادم. واقعا تخمی بود. اون مسافری که کنار خیابون ساندویچ می خورد؛ اون غریق نجات لعنتی که مدام آدامس می جویید؛ اون مغازه های ارزون قیمت کنار جاده...خدای من...همه ش یه فاجعه بود...البته چی دارم همینجوری می بافم؛ خدایی که الان بهش فکر می کنم همچین بدکم  نبود. یعنی یه جورایی سفر به همین اتفاقای بدش حال می ده دیگه...اون رستوران با گارسونای لباس قرمزش...اون سبزی فروشه که دماغش آویزون بود...خدای من...اون راننده تاکسی که مدام فحش خواهر مادر می داد...آره بدک نبود...آها، تازه یادم اومد...باحال ترین جاش اون مسافره بود که با هم تو یه مسیر همسفر بودیم و درست جایی که احساس کردیم خیلی با هم حال می کنیم مسیرمون تموم شد. هی، خیلی باحال بود. رسیدیم ترمینال جنوبو و از هم خداحافظی کردیم. دلم نمی خواست ازش جدا بشم. اما خب، سفر و همین مسائل دیگه. رفتم بلیط گرفتم و همینکه کنار اتوبوس رسیدم دیدم چه جالب بازم با هم همسفریم. نمی تونم توصیف کنم که چقدر حال کردم. آره، آره...خدایی حالا که نیگا می کنم سفر باحالی بود؛ خیلی چیزاشم با حال بود. اون پیرمرد خیکیه که کلی تو راه بهش...هی...آره، باحال بود. یادمه تو راه ماشین ایستاد واسه نماز. ما ایستاده بودیم، پس چی شد...نمی دونم واسه چی..آها رفته بود سیگار بگیره. چه سرمایی بود. توش سیگار حال می داد؛ آره، من اینو گفته بودم، اونم جلدی پرید اونور خیابون. خداییشم تو اون سرمای ملس اول صبح سیگار یه حال دیگه ای می داد...اما حیف...ماشین بدجوری صورتشو له کرد. می تونستیم با هم آخرین سیگارو تو اون سرمای باحال اول صبح بکشیم... آره، خدایی همچی سفر بدی نبود. تو اسطوره هاست که اگه آدم سفر اول سال نوش خوب باشه، یه سال خوبی رو تجربه می کنه. اما واسه من انگار برعکس شده بود امسال. اسطوره س دیگه. مزخرفیش رو اسمشه. مفت مفت امسال پنج تا از رفیقای جون جونیمو از دست دادم. این آخریه از دست زنش خودکشی کرد بدبخت...

 

-: لعنتی...

-: بله؟!

-: اینجا کجا....ببخشید...

-: میگم خوش خوابیا...داشتیم حرف می زدیم که تو زرتی خوابت برد...هه هه هه...تو رویا بودی که راننده سه چهار تا دیگه در کرد...هررررررررر...فکر کردی منظورم گوز بود؟! یوهوهوهو..نه بابا بوقو می گم...یه هه هه هه...

-: چه جالب...یاهاهاها...فکر کردم منظورتون گوز بود...یی هی هی...

 

به هرحال امیدوارم امسال سفر عید خوبی داشته باشم. نه اینکه به اسطوره های مزخرف اعتقاد دارما؛ نه؛ فقط واسه حال و حول و سرحالی اول سال می گم...البته اگه این یارو خوش خندهه دست از سرمون ورداره بذاره یه چرتکی بزنیم...خدا کنه ما که خوابیم راننده خوابش نبره...همین.

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 23:40 توسط مجتبی دهدار| |

 

مدتی بود اوضاعش به هم ریخته بود. همه ی دوستاش می دونستن علتش چیه. شرکتشون داشت تعدیل نیرو می کرد و قرعه ای که هر روز ممکن بود به نام اون بخوره، داشت روانیش می کرد. اما این همه ی اون چیزی بود که دیگران می دونستن. شبلی که صمیمی ترین دوستش بود چیزای بیشتری می دونست. می دونست که حلاج اون کار و تو چه شرایطی گرفته بود. موقعی که هر روز پدر حلاج بهش سرکوفت می زد و این سرکوفتا روز به روز اونو داغون تر می کرد. اون یه بار حتی تا آستانه ی خودکشی هم رفته بود که یه هو تو روزنامه خبر استخدامش تو این کاره رو شنید. و حالا ترس از اینکه همه چی برگرده به وضع قبلی مطمئنن خیلی برای حلاج ویران کننده بود. شبلی همه ی این ماجراها رو می دونست. وقتی حلاج چند شب پیش به شبلی گفت که یه چیزایی فهمیده و این روزا یه کاری می کنه که همه چی درست بشه، شبلی واقعا ترسید. اون می دونست که تو شرایط کنونی اجتماعی که اوضاع بد به هم ریخته بود، نه شرکت جلوی تعدیل نیروهاشو می گیره و نه جای دیگه ای کار به این زودیا پیدا می شه. خیلی دلش می خواست به حلاج کمکش کنه و نجاتش بده. چند بار هم حتی باهاش حرف زد. از تقدیر و سرنوشت براش گفت. از اینکه فقر یه نوع پادشاهیه. بهش می گفت که باید زندگی کرد، اما نباید فکر کرد همه چی اونه. بهش می گفت و می گفت و می گفت... آخه اون می دونست که حلاج به این موضوعات اعتقاد داره. هر چی باشه اونا هر دوشون یه روزگاری تو حلقه ی درویشا برای خودشون برو و بیایی داشتن. اما حیف که زندگی بالاخره مجبورشون کرده بود که بیان تو بازار. و این البته چندان هم با اعتقاداتشون برخوردی نداشت. اونا هر دو به این نتیجه رسیده بودن که درسته اومدن بازار، شکل لباسها و گفتو گوهاشونو عوض می کرد، اما در باطن اونا همون نیت همیشه گی رو داشتن. فقط حالا می خواستن مثل یه مرد تو یه فرم سخت تری این محتوی رو تجربه کنن. همین. شبلی همه ی اینارو می دونست و برای همین هی سعی می کرد تو این موقعیت بحرانی به حلاج کمک کنه. اما در عین حال خودشم می دونست گفتن این حرفا خیلی آسونه. اما عمل کردن بهشون خیلی سخته. اون می دونست که نمی شه به همین راحتی از بغل زندگی رد شد. فقط رد شد و درگیرش نشد. زندگی مسافرارو می کِشه تو خودشو هی عذابت می ده. هر چیم که تو بخوای ولش کنی، اون ولت نمی کنه. کافیه فقط از کنارش رد بشی؛ حتی به اندازه ی یک صفحه تو تقویم یه عمر.

وقتی اون شب حلاج اومد تو حجره ی شبلی، شبلی دیگه نمی دونست باید بهش چی بگه. حلاج از همیشه داغون تر بود. موهاش به هم ریخته بود و دکمه های لباسش و تو این هوای سرد نبسته بود. یه نگاهی به دور و برش انداخت و دورتر از شبلی نشست. اون هیچ وقت اونجا نمی نشست. هر وقت می اومد حجره ی شبلی پیش شبلی می نشست. رو لباش یه لبخندی بود. شبیه لبخند مرگ. شبلی خیلی ترسیده بود. نذاشت سکوت از این سنگین تر شه و گفت: "من فکرامو کردم حلاج، همینجا با هم کار می کنیم." حلاج یه لبخند خاصی زد و گفت: "اینجا خرج تو و زن و بچه تو به زور می ده." شبلی سعی کرد با جدیت تمام جمله ش رو بگه تا حلاج باور کنه: "کمتر بخوریم خیلی بهتر از اینه که ببینم رفیقم...یعنی یه تیکه ای از خودم جلوی چشام از بین بره." حلاج خنده ی بیخودی کرد. اصلا این خنده بهش نمی اومد. گفت خودش راهشو پیدا کرده. می گفت فهمیده که بخاطر باباش یه عمری خودشو انداخته تو دردسر. شبلی دیگه داشت کم کم نگران می شد. اون می دونست که حلاج چه راهی پیدا کرده. حلاج بلند شد و خداحافظی کرد. یه خداحافظی تلخ. شبلی دیگه داشت دیوونه می شد. حلاج گفت می خواد بره خانقاه و در و بست. شبلی تصمیمشو نمی گرفت می بایست یه عمر حسرت کاری رو بکنه که الان داشت بهش فکر می کرد. برای همین حلاجو صدا کرد. تا حالا هیچ وقت، تو هیچ شرایطی به اون تعرض نکرده بود. وقتی حلاج برگشت یه مشت محکم زد تو صورتش. حلاج افتاده بود رو زمین و همینجور یه ریز حرف می زد. حلاج و بست به صندلی و بلند گفت: "تو از این جا هیچ جا نمی ری، فهمیدی؟"حلاج بیخودانه گفت: "آخه چرا دیوونه، من که چیزیم نیست. به خدا من حالم خوبه. خوش تر از همیشه. حالا می فهمم که یه عمری اشتباه کردم. چرا جلوی منو می گیری آخه؟" شبلی گفت: "تو الان تو موقعیتی نیستی که بفهمی ماجراهای دور و برت چین. الان حالت خوش نیست."

شبلی بلند شد و بتادین آورد و گذاشت رو زخم صورت حلاج. حلاج پاک قاطی کرده بود. اون با خودش همینجور چرت و پرت می گفت و به اوضاع شبلی می خندید. اما شبلی می دونست که اون داره کم کم دیوونه می شه. تو سرش به اوضاع اجتماع فحش می داد و همینجور که بتادین می زد به صورت حلاج، داشت با خودش فکر می کرد که این بوی الکل مال چیه که می زنه زیر دماغش. اون همینجور فکر می کرد و حلاج می خندید...

نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 2:50 توسط مجتبی دهدار| |

mojtaba : dehdar