تبليغاتX
گولاخ
گولاخ
زندگی برای زیبایی و هنر
 
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ششم مهر 1388 توسط مجتبی دهدار |

این باد شرجی، از دورهای گم، چه غربتی می وزاند به ما... یکسره غریب و بیگانه می کند نگاهم را با این حوالی غصه که دایم مجال غزل است...غزلبغضهای آواره که راه بر حنجره می بندند، تا تنگنای نفس. بر این درخت واره ها – سایه های بی درخت- مرثیه ها باید خواند...از هنوز های پری قرن ها تا هنوز های همیشه... در این غزل شکسته چه جای نالش از بهت مکرریم است که قدمتش از من نیز می گذرد و می رسد به دور ها، گم ها، تا بی زمان زمین، تا سیلان رقصواره های عدم. وزن این بهت از میزان غزلم گذشته است. ازینگونه له می شود دلم در قفسیش که خدا از خلقتش آفریده اش. من چه تهوع بدی دارم از این ماجرا و این سیگارهای همیشه...

بهتم گرفته بارها از شاعری که می گفت اگر من جای خدا بودم...من اما در این جمله تا از اگر بگذرم، بارها سوخته ام پرهای تحملم را...و خدا به راستی که عجب صبری دارد...! بر این سایه های بی درختی که از جهل فسرده اند لاله های سرخ را و به جهل خویشتن هماره بی گناهند. من چه تهوع بدی دارم از این ماجرا و این سیگارهای همیشه...

هنوز هفته ای از آن لذت شباهنگام نگذشته که رسیدیم اینگونه بی محابا به مرز فاجعه. همین دقیقه های نزدیک بود که از لذت مقدمه ی "بیداد" به محمد صلا زدم که "مشکاتیان" برای همین یک کار هم که شده بی شک به بهشت می رود. و چند روز بعد از این در ثانیه های نغمه آلود دیگری مکررا به جواد. و دیروز این فاجعه رقم خورد. به مخبر پاسخم این بود: در پیش این فاجعه، 23 خرداد برایم به یک شوخی بدل شد! نمی دانم بخاطر این خبر تشکر کنم یا نفرین... من چه تهوع بدی دارم از این ماجرا و این سیگارهای همیشه...

تا کی راه بر عبور علاقه می بندند، بر نور سد می بندند و آواز را در حنجره ها دستبند می زنند...؟! ای تف بر این جهل ... خدایا من چه ناکوکم این روزها... و چرا بلند نمی شوم از این کابوس لعنت...این دست شوم کدام نابلد است که دست بر نمی دارد از سر این نت ناکوک و پیوسته آرشه می کشد بر فرقم. من چه تهوع بدی دارم از این ماجرا و این سیگارهای همیشه...

کمرمان اگرچه شکسته اما همچنان سربلندیم از حضور استاد و جادوی بی ابطالش که با "آه باران" نیز باده تر مان کرد از می. وگرنه بر این سنگلاخ مداوم و پاهای تاول زده چه جای صبر...چه واژه کثیف و تهی از معنایی...تف بر این لحظه ی کشداری که از قرنها هم گذشته است و من چه تهوع بدی دارم از این ماجرا و این سیگارهای همیشه...

دقیقه ی سحرگاه در کدام کنج این ساعت خوابیده است که من از این کابوس شباهنگام برخیزم و به خورشیدی که آب می کند این کابوس را نماز برم؟

 

این شعر ابتهاج اما امیدم می دهد به این ماندن در لابلای این هنوزهای همیشه...

زندگی

چه فکر می کنی؟
که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ای ست زندگی ؟
در این خراب ریخته
که رنگ عافیت ازو گریخته
 به بن رسیده راه بسته ای ست زندگی ؟
 چه سهمناک بود سیل حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب درکبود دره های آب غرق شد
هوا بد است
 تو با کدام باد می روی؟
چه ابر تیره ای گرفته سینه تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
 دل تو وا نمی شود
تو از هزاره های دور آمدی
 در این درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست
 در این درشتناک دیولاخ
ز هر طرف طنین گامهای رهگشای توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه وفای توست
به گوش بیستون هنوز
صدای تیشه های توست
چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود
 چه دارها که از تو گذشت سربلند
 زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند
نگاه من
 هنوز آن بلنددور
 آن سپیده آن شکوفه زار انفجار نور
 کهربای آرزوست
سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
 سزد اگر هزار بار
بیفتی از نشیب راه و باز
 رو نهی بدان فراز
 چه فکر می کنی ؟
جهان چو آبگینه شکسته ای ست
که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت
جنان نشسته کوه درکمین دره های این غروب تنگ
زمان بی کرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج
به سان رود
 که در نشیب دره سر به سنگ می زند
رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست

                                         زنده باش

 

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم تیر 1388 توسط مجتبی دهدار |

به نام خدایی که صبور است

بسیار صبور است

©

کلمه های داستان من صبورند. و دیر روی این صفحه ی زمستان زده، کنار هم رَج می شوند، تا شکلهای مورچه ایشان برسانَد فریادهای مغز استخوانم را به گوشهای تویی که می خوانیشان. و هَراسَت نگیرد اگر چشمهایت که می خوانیشان خونین می شود، که من کلمه کلمه ی این هول را با خونم می نویسم و می دانم که تا پایان این داستان، قلبم از تپش می ایستد و صدای ممتد بوق آن دستگاه لعنتی، آخرین فریاد من است که تو می خوانی. این زمینه ی زمستان زده، حرکت ِکلمه هایم را کند تر می کند و صبورتر. کلمه های داستان من که مثل خدا صبورند. مثل خدا که آنقدر گاهی صبور می شود که شر، خنجر بر حنجره ی خیر می کشد و ذره ذره، خون ِگرم دلش را بر صفحه ی سپید می پاشد. تف بر این ایمان لعنتی که "دیوانه" نمک می پاشد بر زخم های آخرین سطر داستان همیشه. تف بر این ایمانی که پس ِفریاد آخر، به دستهای تو محتاج می شود که آغشته چون چشمانت به آخرین قطره ی خون من، بذر امید بپاشد بر این زمین زمستان زده.

©

من هرگز هراس را آنقدر نزدیک به دندانهایم نلرزیده بودم تا آن شب...که هماره در آغوش عشق گیج و گم بودم و در تمسخر دیگران به بی فکریهایم که می پنداشتند، سخره شان می کردم. یک نفر آنچنان پرید در اتاق که نتوانستم تصویر "او" را که در لب تاب سُک می زدم، ببندم از شرم دیگران. صورتش را با شال سبز بسته بود مثل چریکهای فلسطینی. از ابعاد حجم تنش می توانستم حدس بزنم که هم اتاقیم حسین است. بلند شدم تا بتوفم با جمله ای این مسخره بازیهای همیشه را که "کی دست بر می دارید از این بچه بازیها". اما هولش بر تنم نشست که اتفاق بدی برایش افتاده و این شد که راهم را تا یخچال ادامه دادم و برایش آبی ریختم. ترسیده تر از آن بود که زبانش به کلمه ای باز شود و در ابهام فضا با خود اندیشیدم که "انتخابات که خدا را شکر امروز تمام شد!؟ این بازیها چرا تمام نمی شود پس؟" بلند شد و یخچال را هول داد به سمت در. زور می زد و کمک هم نمی خواست. من هم گیج شده بودم. یک لحظه یاد کابوس دیشب افتادم. عرق سردی بر گونه ام نشست. درست مثل همینها بود که تا الان از آن شب گفتم. درست همین طوربلند شده بود حسین و یخچال را هول می داد و درست همین لحظه بود که سکوت لعنتی را شکست و گفت:

یالله لب تاب و چیزای ضروریت رو یه جا قایم کن.

گیج تر شدم که چه عینیت مضحکی و او درست مثل کابوس دیشب گفت:

احمق با توام عجله کن. الان می ریزن تو خوابگاه...

بقیه ی اتفاقات آن شب درست مثل کابوسی که دیده بودم بود. فقط آن آذرخش ناشناسی که در کابوس آمد در اتاقمان و ما با هزار مصیبت زدیم بیرون از لابلای صف ناشناسی که تا پایین خوابگاه با باتوم می زدند بر سر وصورتمان، فهمیدم که گاز اشک آوری بوده که افتاد روی ملحفه ی تخت فرهاد و تا صبح همه ی آن چیزهایی که پنهان کردیم و نکردیم در آتش سوخت. دود بود که از حاصل تجربه های یک عمرم و پایا نامه ای که دو سال از خواب انداخته بودم به آسمان می رفت، درست مثل آن کابوس لعنتی...که من از خواب پریدم.

گیج بودم هنوز. مدتی نگذشت تا فهمیدم، صبحی، که آزادم کردند، آمدم خانه ی یکی از دوستان برادرم در حوالی میدان رسالت و این مکان امن جدید که نمی شناختمش، دیگر کابوس نبود. نفسی تازه کردم. هادی رفته بود سر کار. گرسنه بودم و تمام تنم درد می کرد اما سیگاری آتش زدم. بی محابا شعر ناظم حکمت آمد در ذهنم که: "زندگی حس سیگار ناشتایی است". رفتم کنار پنجره. میدان کوچک و قشنگی وسط حصار خانه های به هم چسبیده  بود، که دورتا دورش را تبریزی های بلند، به آسمان می بُردند. وسط میدان، چهارصندلی بود و من پیشترها که می آمدم گاهگاهی به هادی سر  بزنم، آنجا را خلوت خوبی با سیگار می دیدم. سیگار که به انتها رسید "آخ"ی گفتم و احساس کردم حسابی از خودم بدم می آید. در آستانه ی تحویل پایان نامه ی فوق لیسانسم، تقدیر شوم، لعنتم کرده بود. این چه بخت سیاهی بود که دو بار در این دانشگاه لعنتی که مثلا دانشگاه اول کشور است، به بهانه ی آن چیزهایی که من همیشه ازشان متنفر و فراری بودم، کتک می خوردم و این آخری بدتر از آن یکی، ماحصل تمام عمرم را به آتش کشید؟ در کنار همه ی آنها وقتی به یاد شعرها یم و عکس های او که آخرین یادگاریهای...یک هو ته دلم از چیزی سوخت و سیگار را پرت کردم در کوچه. گشنه ام بود اما هیچ میلی به غذا نداشتم. به زور خوابیدم تا هادی زنگ در را زد.

©

دو روز از ماجرا گذشت و سکوت شبانه ام را با هفت خبیث می گذراندم، با آن ورق های لعنتی که همیشه هم اتاقیهایم را بخاطر وقت هدردهی با آنها چزانده بودم. هیچ وقت در عمرم اینقدر هرزه و بیهوده نبودم. هادی یکسره به سخره می کشید ماجرا را و دروغ های تلویزیون ِاینطرف و آنطرف را پتک می کرد بر ناصبوری گوشهایم از پیامدهای فاجعه ای که در تهران گرفته بود بعد از انتخابات و بیچاره همه برای تسکین من بود. من می بایست تا کنون می مردم از این همه حجم درد و ترسم از آن بود که صبر ِبی امیدم این بار هم عمق فاجعه را آنقدر کم رنگ کند که من باز به زندگی عادت کنم مرده وار. خدارا شکر کردم که تلویزیون آنقدر خبرها را سانسور می کرد که تا امروز مجبور نشد فاجعه ی کوی دانشگاه را اعلام کند و پدر و مادرم تازه فهمیدند و من هم الکی گفتم که آنشب خوابگاه نبودم و تا اوضاع آرام شود و بتوانم وسیله هایم را در بیاورم از آن خوابگاه شوم، پیش هادی می مانم و برای اطمینانشان قول دادم که بیرون نروم. مطمئن بودم در این چند روزی که تهران بر می گردد به روزهای خواب آلودگیش، احتمال اینکه یک نفر این کابوس نابرازنده ی زندگی را از تنم در آورد؛ بالاست. کم کم روزها و شب هایم تکراری می شد با سیگارها و هفت خبیث ها و خبرهای بی امان هادی. سمت ما از شلوغیها دور بود و من چقدر آرزو می کردم که ای کاش بسوزند در این گیرو دار آن دانشگاه لعنتی و هر چه دانشگاه در این مرزو بوم است تا خیال خودشان و دیگران آسوده شود. آرزوی عمیقترم آن آتشی بود که بگیرد در این مُلک شوم و از سر تا تهش را بسوزاند تا بوی گندش جهان را به میهمانی جهانی بی ایران ببرد. اما اوضاع آرامتر می شد و بگیر و ببند ها آنقدر مخالفان ترسو را ترسانده بود که داشتم می ترسیدم از آنکه به زودی باید برگردم شهرستان و دوباره زندگی را از سر بگیرم. تنها کورسوی امیدی که درخت آرزویم را قطره آبی می داد، الله اکبرهای شبانه ای بود که ساعت ده شب مرا پای پنجره می کشاند و لبخندهای عصبی ِبا نفرت بر لبم می نشاند.

از هر دو گروه متنفر بودم و این خنثی بودن، با گذر روزها و تکرارها دوباره عادتم  می داد به بوی گند زندگی. لبخندهای عقده ای ِلب پنجره دیگر جایشان را  به کنجکاوی ِاحمقانه می دادند. هادی نمی گذاشت موقع فریادها به کوچه بروم.

این یارو پیرمرده رو می بینی اونجا وایساده؟...بسیجیه...دیوونه ست...نگاه کن رفته عکس احمدی نژاد و بالای اون درخته وصل کرده و هر شب با برنوش پایین درخت می ایسته تا کسی از این جماعت خواست بره بالا با تیر بزنه تش...

اما من هیچ اهمیتی به تلاش احمقانه ی جوانها ی کوچه برای پایین کشاندن عکس آن یارو به قول خودشان "دیکتاتور" و حماقت آن بسیجی برای چزاندن آنها نداشتم. بیشتر کرم درخت اندیشه ام می خواست ببیند این صدای دختری که هر شب با فریاد الله اکبرش موتور فریادهای دیگران را راه می انداخت کیست. شجاعتش که بی گمان...، اما رنگ سوخته ی صدایش شبیه صدای او بود. هر شب به بهانه ی دیدن او شاهد منازعات بچه گانه ی گروه های متخاصم بودم و می رفت که این بچه بازیها بکشد به جاهای باریک که آن شب که زود تر از همیشه آمدم کنار پنجره دیدم که دختر آمد دور میدان و الله اکبر گویان چرخی زد. تبریزی ها حجاب می کردند فرصت دیدارش را و تا آمدم بهانه ای در ذهنم دست و پا کنم برای بیرون رفتن... که پیرمرد از روی صندلی تراسش بر خاست و من تنم لرزید. سیگار، زیر شلواری ِهادی را که به تنم بود سوزاند و تا آمدم پرتش کنم بیرون، دیدم که پیرمرد وارد خیابان شد و رفت زیر آن درخت و دختر از ترس، "مرگ بر دیکتاتور" گویان ناپدید شد.

صبح که هادی رفت سر کار، رفتم بیرون و نشستم روی صندلی ها و سیگاری آتش زدم. در چهره ی زنهایی که رد می شدند به دنبال چیزی می گشتم. نگاهم افتاد به عکس احمدی نژاد. زده بود درست وسط یک پرچم ایران. درست روی کلمه ی الله و چند دور، پرچم را دور تبریزی طناب پیچ کرده بود که مبادا شل شود و افول کند. تا ظهر همانجا ماندم. رفتم از میدان آنطرف تر سیگار بخرم. وقتی برگشتم صحنه ی عجیبی دیدم. جوانی زیر تبریزی بیچاره ایستاده بود و بر بلندایش که پرچم ایران ِاحمدی نژاد بر آن پیچیده  بود تبر می زد. یکی دیگر آنطرف تر، خانه ی پیرمرد را سُک می زد. نشستم روی صندلی و دل داده بودم به این عصبیت احمقانه که ستبری تبریزی را می لرزاند. پیرمرد روی صندلیش در تراس خواب بود و ناگهان با فریاد گوشخراشی چُرت ِظهر ِمیدان را پاره کرد. دو جوان پا به فرار گذاشتند و ترسی شیرین دوید زیر رانهایم. پیرمرد افسار گسیخته از در ِخانه اش بیرون آمد. بِرنوی کهنه اش در دستهایش بود. آرام به تبریزی نزدیک شد و تبر جامانده را در دست گرفت و خیره شد به من. صدای پرنده ای نیز در کوچه نمی آمد. به تبر نگاهی کرد و محکم کوبید درست به همان قسمت کنده شده ی درخت. آرام آرام خرخر نفس هایش را آورد بالای سر من. خیره شده بودم در روشنای سر سیگارم و حس می کردم اسبی سالخورده و قوی که بار هیزمش را خالی کرده، بالای سرم ایستاده و نفساش موهای سرم را تکان می داد. سرم را با دست هایش بالا آورد.

می خوام ببینم کی جرات داره یه بار دیگه این تبر رو از جاش در بیاره و بکوبه به درخت.

بعد آرام به سمت خانه اش رفت و در رابست. دروغ است اگر بگویم که نترسیده بودم اما حرکتی که کرد حسابی به دلم نشست. شب از راه سید. این بار دختر بیرون نیامده بود. صدای جوانها را اینبار محکم تر از همیشه بر پشت بام خانه ای می شنیدم که یک صدا شده بود به رغم شبهای پیش. آخر ِفریادها بود که میان صداهای ناهنجار دیگران صدایش را تمیز دادم. شاید آن شب برایش کاری پیش آمده بود. برایم همان چند نغمه هم غنیمتی بود.

صبح با صدای چند تبر از خواب پریدم. تا خودم را به پنجره برسانم صدای شلیک یک تیر میخکوبم کرد. حسابی ترسیده بودم. فکر نمی کردم ماجرا تا این حد جدی باشد. وقتی مطمئن شدم که خواب نیستم و کابوس نمی بینم، رفتم پای پنجره. کوچه خلوت بود. جای زخم تبریزی عمیق تر شده بود و تبر روی زمین افتاده بود. پیرمرد به داخل کوچه آمد و تبر را محکم دوباره به جای زخم کوبید. بعد نگاهی به اطراف انداخت. به پنجره ی ساختمانها... که یک هو نگاهش با نگاهم گره خورد. نمی دانم چرا ترسیدم و خودم را از پنجره عقب کشیدم. مویرگهای پاره شده ی درون چشمش را هم دیده بودم. تا غروب خبری نشد. هادی که به خانه آمد خبر را شنیده بود. گفتم خواب بودم و چیزی نشنیدم. به حساب بی تفاوتیم گذاشت و حماقت جوانهای محل را سرزنش کرد. هادی به قانون معتقد بود و برای همین زنگ زد به پلیس و ماجرا را با آب و تاب برایشان تعریف کرد. پلیس قبلا هم ماجرا را شنیده بود و گفت که برای رسیدگی ماجرا چند مامور به محل فرستاده اند که احتمالا در راه است. با صدای آژیر دوتایی کنار پنجره رفتیم. هادی اول چراغ اتاق را خاموش کرد. پنجره گنجایش دو نگاه را نداشت، من آمدم کنار و خیره شدم به رنگهای سرخ وزردی که افتاده بود در اتاق. حس می کردم پلیسها در اتاقمان هستند.

نگاه کن تو رو خدا. با پیرمرده دارن صحبت گل و بلبل می کنن....اِ اِ دارن می رن...انگار نه انگار. کثافتا دست همه شون تو یه کاسه ست...

هادی از اتاق بیرون رفت و رنگ قانون از اتاق ما. با اولین فریاد الله اکبر از خواب پریدم. اتاق هنوز تاریک بود. گوش دادم. صدای دختر نمی آمد. سیگاری آتش زدم و با جا سیگاری رفتم کنار پنجره. ناگهان دختری را لای تبریزها دیدم که رفت در حجاب. نمی دانم چه شد که به سَرَم زد فارغ از سرزنش های هادی بی محابا بزنم بیرون و ببینم این دختر کیست و لااقل چه شکلی است. آمدم در هال که بیرون بروم. هادی پشتش به من بود و داشت کتاب می خواند. رفتم دستگیره را بچرخانم که صدای شلیکی ترسهای نگاه من و هادی را به هم گره زد. به خودم که آمدم هنوز کنار در بودم و هادی در اتاق نبود. رفتم به سمت پنجره ی اتاق رو به خیابان. هادی داشت به بیرون نگاه می کرد. پایم در تاریکی اتاق به چیزی خورد و هادی برگشت به سمت من.

وای پسر...دختره رو کشت...داشته تبر می زده به درخته که...

به گمانم هنوز داشت چیزهایی می گفت. اما نمی دانم چرا دیگر چیزی نفهمیدم. بُهتم زده بود ونمی دانم چرا یاد کابوس شب گذشته افتادم که شکارچی نشانه رفته بود چشمهای غزال را. من مدام داشتم فریاد می زدم اما صدایی از حنجره ام در نمی آمد. بعد آذرخشی زد و با سوختن اولین تبریزی که رویش آن پرچم لعنتی بود، تمام جنگل آتش گرفت. همه جا پر شده بود از رنگهای سرخ و زرد. چشمهای غزال آب شد و شکارچی بالا و پایین می پرید. انگار می رقصید. من هم گریه می کردم و فریاد می زدم:" آخ اگه بارون بزنه...آخ اگه بارون بزنه..." ناگهان از خواب پریدم. بالش خیس اشک بود. صبح شده بود. کسی در اتاق نبود و کامپیوتر را هادی طبق معمول یادش رفته بود خاموش کند. تا از بُهت کابوس و بیداریم در بیایم، آهنگ "فرهاد" رسید به جمله ی :" آخ اگه بارون بزنه...آخ اگه بارون بزنه.."پاور کامپیوتر را محکم فشار دادم.

رفتم به سمت پنجره. خدا خدا می کردم که ماجرای دختر را دیشب در کابوس دیده بوده باشم. کوچه خلوت بود. تبریزی چند ضربه مانده بود که بیفتد. اما...عرق سرد بر گونه هایم نشست. دویدم لای کُمد ِهادی و دوربینش را در آوردم. آمدم کنار پنجره و زوم کردم زیر ِزخم تبریزی. درست سه قطره خون. ته دلم از چیزی سوخت. اما اصلا از کجا معلوم که همان دختر بوده باشد. همه چیز آن شب معلوم می شد. اگر فریاد الله اکبر...

هادی دیرتر از همیشه، حول و هوش ساعت پنج با کلی خبر دست اول به درد نخور به خانه آمد. حسابی خسته بود. وقتی داشت بلوتوثهای مرگ آن دختر غریبه را نشان می داد که از این و آن گرفته بود، تنش بوی مشمئز کننده ی عرق می داد. صحنه ها مشوش بود. تیر قلبش را از جا در آورده بود. هیچ اهمیتی به تصاویر نمی دادم. اگر چند بار می دیدمشان به خاطر آن صدایی بود که روی یکی از آنها فریاد می زد:

ندا جون...نداجون نترس...

هادی با هیجان از اخبار دست اولی که بروز داده، سیگاری روشن کرد و گفت:

پیرمرده غیبش زده. بعضیا می گن در رفته. اما اینا همه ش شانتاژه. من مطمئنم افتاده دست قانون.

با شنیدن کلمه ی قانون یک هو یاد رنگهای سرخ و زرد وسط جنگل افتادم و خنده ای عصبی کردم. هادی چیزی نگفت و رفت تا دوش بگیرد.

©

فکری بودم. احساس می کردم که منتظر چیزی هستم. زمانی که کُند شده بود و مجروحانه ثانیه می ریخت، به خوبی گویای این حادثه بود. ورقها را ریختم روی زمین. یکی را برداشتم. هفت خشت! هادی خواب بود. سیگارم را بر داشتم و رفتم در میدان. نشستم روی صندلی و سیگاری آتش زدم. خیره شدم به زخم کاری تبریزی. خونها از این فاصله دیده نمی شد. می ترسیدم که پیش بروم. از پدرم، مادرم، هادی... و همه ی آنها که ترسشان از مرگ من، برایم از مرگ، ترس آور تر بود! پدرم را می دیدم که سه تارم را مثل پُتکی گرفته بر سرم و فریاد می کشد:

اگه خودتو به کُشتن بدی، می کُشمت!

من خنده ام را پاشیدم روی صورتش و او تمام تنش از جنونی لرزیدن گرفت و سه تارم را آنقدر به زمین کوفت که خرد شد و از سیمهاش ناله ای تا نزدیکیهای دلم بیرون جهید. بعد مادرم با گیسوانی پریشان داشت می رفت. فریاد زدم و صدایش کردم. وقتی برگشت در چشمهایش سویی نبود و می گفت:

مطمئنم که اون یکی دیگه است که کشته شده. پسرمن زنده ست. اونا می خوان منو دق بدن.

من دویدم دنبال مادرم و دامنش را گرفتم. وقتی برگشت پدرم بود که بِرنوی کهنه ای را گرفته بود سمت قلبم و ناگهان شلیک کرد..

با شلیک الله اکبری از خواب پریدم. وسط میدان خوابم گرفته بود. عرق های سرد گونه ام را پاک کردم. تک و توک صدای الله اکبر می آمد. پاشدم سیگاری آتش زدم و شروع کردم به قدم زدن. خوب به تک تک صداها گوش می دادم. خودم را به ساختمانها نزدیک می کردم تا نجوایی هم اگر بود بشنوم. صداها کم بود. نیم ساعت گذشت. صداها کم تر هم می شد. ترس برم داشته بود. همه ترسیده بودند. مردمی که با کوچکترین تحریکی به خیابان می ریزند، با کوچکترین حرکتی هم خودشان را می بازند. از همه شان متنفر بودم. حالم داشت به هم می خورد. کنار زخم ِتبریزی بودم. چند ضربه مانده بود به افتادنش. از پنجره ی ساختمان ِکناری صدای آرامی شنیدم:

آفرین مرد...آخرین تبر و بزن...نشون بده که نمی ذاری خون نداها پایمال بشه...این دیکتارو بنداز پایین...

صدای مرد بود. بر گشتم به سمت صدا. نگاهم داشت می سوخت. در دلم گفتم:"این دیکتاتور تو تک تک شماهاست...این بِره، یه خر دیگه بد تر از این...تا وقتی ملت آشغالهایی مثل شما باشه، با هیچ اِسپره ای نمی شه این حشره ها رو روند، مگس بره، سوسک می آد...سوسک بره، موش میاد...عوض کردن اینام جز بدبختی واسه بی طرفا هیچ چی نداره..." دود سیگار رفت در چشمم. نشستم و عُق زدم زیر درخت. اصلا حالم خوب نبود. داشتم می افتادم، که دستم را گرفتم به تبریزی. رفت در زخمش و یک هو تنم ریس کشید. ترسیدم. تا الان اصلا متوجه نبودم که پای درختم. نگاهم بی خودانه افتاد به سکو ی خانه ی پیرمرد که خالی بود. دویدم به سمت خانه. هادی هنوز خواب بود. رفتم در اتاق تاریک و ولو شدم روی زمین. صداها یی دیگر شنیده نمی شد. پس دختر...پلکهایم خسته بودند. یک لحظه در جنونی آنی تصمیم گرفتم بروم و آخرین تبر را...کابوس می دیدم تاصبح. رنگ سرخ و زرد می چرخید لای فضا. من داخل آمبولانس بودم. نشسته بودم کنار جنازه ای که رویش را با ملحفه ی سپید پوشانده بودند. نمی دانم چرا می ترسیدم که ملحفه را بردارم. هر که بود مطمئن بودم که ندا نبود. و یا اگر هم ندا بود. صاحب آن صدا نبود. لحظه ای بعد پنجره ی سردخانه را باز کردم. صدای فریاد از شهر می آمد. یک لحظه خیالم راحت شد. من صدای ندا را به وضوح می شنیدم. یا شاید...اصلا بله...این صدای ندا نبود، این صدای "او" بود، همان که عکسش را روی لب تابم آتش زدند... و چشم های غزال، کره ی زمین بود که در آتش می سوخت...

صبح که آمدم به میدان، همه جمع شده بودند پای تبریزی. سرم حسابی درد می کرد. گویی یک نفردیشب آخرین ضربه را به زخمش زده بود و خلاصش کرده بود. تبریزی ولو شده بود در وسط میدان. نتوانستم بفهمم چه کسی بوده. جالب است که هادی هم سر کار نرفته و آنجاست. بی گمان بیاید خانه کلی بلوتوث و اطلاعات دارد. اما مطمئنم هر کس که بوده، کشته شده. چرا که سه قطره ی خون دیگر اینجاست. باید برگردم خانه. در سرم صدای ممتد سوت لعنتی آن دستگاه پیچیده...آن صدا...آن صدا...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم خرداد 1388 توسط مجتبی دهدار |

پارس سگها امانم را بریده. همیشه دوروبر کوی پرسه می زنند. دلم آشوب می شود. یاد روحهایی می افتم که در همین بیغوله یک روز، درست از همین پنجره که به یادت خیره می شوم، پرت شده اند پایین. الان یک ماهی می شود که دیگر کاملا خواب را از چشم شبهایم ربوده اند. بهتر...شب که جای خواب نیست. جای یادهای کاتوره ای توست که در حجم اتاق هجرام لحظه ای قرار ندارند. من همه ی این پارسها را در "شب سیاه" می آورم. خیال زندان به سرم زده. مطمئنم چارچوب حصار شده اش پر است از یاد تو. این فیلم را به هر قیمتی می سازم. همه ترسانده اند مرا. اما من ایمان که گاردیم را تا پرتگاه ویرانی به اوج می کشم. بزرگراه چمران را یادت هست؟ بی هوا زدیم به جاده های بی مقصد. تنها به قصد رفتن و بی مقصد اندر رسیدن! و من چقدر دلم هوای رودخانه داشت. چقدر آن روزها به خدا نزدیک بودیم و آسمان چه ارتفاع حقیری داشت. امکان ِآرزوهایمان، گوشش را چسبانده بود به لبهای آرزوهامان. و چقدر سریع به مقصد می رسیدیم و چقدر انرژی برای دوباره شروع کردن بود. و حالا چقدر کافر شده فرصت های بودنمان! من تنها یک  آرزو دارم و هیچ گوشی بدهکار این ماجرا نیست. حالا به همین دو جواب کوتاهت هم راضیم. لهجه ی شیرازیت را از لابلای همین چند خط هی بو می کشم و می روم روی خرپشتی برای تنفس دودهای سرطانزا. من معتاد افیون خاطراتم. همیشه از کنار ونک که رد می شوم دختری را می بینم که دور می شود از اتوبوسهای واحد. سرم را آنقدر سریع بر می گردانم که دیگران فراری می شوند از من. تو هیچ آیا جایی نخوانده ای که رویاهای شیرین دیروز، همین کابوسهای شرم آور امروزند؟ مثل همین امروز که کابوسم بوی خون گرفت...شکارچی دستش را به آرامی گذاشت روی گردن غزال. من پیشتر رفتم تا بو کنم هوس لمس های عاشقانه شان را...غزال هم مثل مازوخیستها تن سپرده بود به التهاب آرزوهای شوم شکارچی. بعد شکارچی یک هو دست هایش را چرخاند. همه جا تیره شد و ابرها آمدند...خیره  شدم به چشمهای آشنای غزال...انگار توی آینه می دیدمشان! شکارچی با قهقهه های ترسناکش دور شد و حتی نکرد که شکارش را برای مصرف سگهایش با خود ببرد. ابرها در آسمان برای چه می غریدند...؟ چرا در چشمهای غزال بود که باران می آمد...؟ و آسمان ِسنگدل، چه صبورانه سکوت می کرد بر این خوفی که خواب من بود...

نمی گویم جوابی به این ایمیل ها، تشنگی سالهایم را سیراب می کند. لاقل شعری برای شبهای شومم بفرست. آدمی را که تو قرنها پیش در من می شناختی را، یکی از همین پریروزهای گم، در پستوی خاطراتت دفن کرده ام. برای غریبه ای که امروزم آشنایی کن. یادش به خیر آن پارکی که هیجانهای میرداماد را سرپوش زد. میرداماد...میرداماد...مترو که می رسد به آنجا...انگار می رسم به بهشت...درست در یکی از همین هیجانها بود، و کنار همین خیابان کنار مترو –آن روز که تو را دیدم – آن روز که نامجو را دیدم! یاد دیروزهایی افتادم که در یکی از همین خیابانهای بهشتی از او می گفتیم و مست می شدیم از آهنگهاش...من آن روزها بی فلسفه شعر گیسش را می خواندم...امروزها اما به بند بند شعرهایش عارفم...یک روز به شیدایی...در زلف تو...طنین حافظ آن روزها هنوز در حافظه ی گم شده ام زنگ می زند...مدام...مثل دنگ دنگ ناقوس کلیسا...من همه ی شعرهای دیروزم را در آتش آغوش گمشده ی آن روز...لای بی زمان آن پارک...و زیر امتداد همان درختی که تا آسمانها چشمانم را مومن می کرد سوزانده ام...کاش لااقل می شد یک روز برویم تا خاکسترهاش را نشان چشمهایت....چشمهایت...چقدر شبیه سیاهی های شب امروزم است...لااقل بگو چرا قرنهای بعد رفتنت نمی توانم از این سیاهی شب دل بکنم؟ گاهان، کابوس شوم روزهایم این است که من در چشمهای کسی دفن شده ام. بالای گورم خالی از سقف است...امشب کاش چشمهایت را آرام ببندی و خواب بی رویای آرامی ببینی...به خدا خلاص می شوی از کابوسهای هر شب ضجه های مردی که نمی شناسیش...

گاه یکی از حادثه هایی که به سرعت برق از برابر چشمهایمان می گذرد...در همیشه ی امروز هایمان طنینی ابدی می گیرد...می ترسم شبیه پیرمردهایی شوم که روزی از گذشته خود آه می کشند....از عشق گمشده ای که تا ناخن پا، جوانها را از خنده های پنهانی لبریز می کند...نگران نباش...تصویر شوم این فردای لعنتی، به سخاوت دستان مرگ هم که باشد، باید که تکرار را بِکُشَد...هی دختر...اصلا گوشت بدهکار این ماجرا هست...غزل هایت را بوسه هایم منتظرند...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم خرداد 1388 توسط مجتبی دهدار |

به نام خورشید...وقتی شب را می شکافد

صبح می خواهد که آسمان را بدرد...

و شبی را که منم، تا غروبی دیگر آواره ی ناکجا آباد کند...

همیشه از بوی کاهگل ها که خبر باران را می دادند وهم داشتم. ترس دلگیری بود. خنکا خبر از انتشار فاجعه ای در مرز زمان می داد و من از دورها سُک می زدمش...

دلم بوی خون می دهد....شاید مثل همه ی قلبها...

یک جایی گم شده ام که بی جاست...از گذشته هایم می ترسم و آواره گی نگاهم بوی افیون آینده می دهد...حالم گم شده است...درست از بی زمانی که در نمی دانم کجای یک شب گم کردم عطر گندم های ...هی ؟ اصلا گوشت چیزی به این ماجرا بدهکار است...؟

لااقل زمانی که این پریشانی ها را برای دَرکَت روایت می کند چشمهایت...چشمهایت..چشمهایت که بوی آواره گی می دهد...بوی پریروزها و افیون ها...

به تو که می نویسم، ابرها، آسمان ِهمیشه زمستانی ِاینجا را غمگین تر می کنند...کبود-آبی ها ی ِلعنتی که بوی وحشت ِباران و فاجعه می دهند...

در چشمهایم مینهای همین کلمات است، انگار که هی منفجر می شوند و باران...باران لعنتی که نمی بارد تا خلاصم کند لااقل از احتمال ِترس آور ِهمیشه...

من ذهنم را روی همین کلمات برایت جا می گذارم...تو نفس تنهاییت را برای کلمات، سفره ای بگشا تا ابرهای لعنتی بروند و ...

چقدر کم کنم از این زمستان، به نظرت می رسیم تا تابستانهای دیروز؟ هی دختر...اصلا گوشت بدهکار این ماجرا ها هست؟

شعرهای ِدیروزم را بگو به بادهای ِنا بهنگامت که پس بدهند...من تقاص ِهمه ی باران ها را از بغض های بهنگامت می گیرم...من انتقام ِسرخ ِچشم های ِتمام تاریخ را از تک تک لحظه های بی حرمت این زمان که تو را می زید می گیرم...بعد مثل دو تا قناری دَر ِقفس را باز می کنیم و می رویم توی قفس! من قفل را زود می زنم...زودتر از آنکه چشم های ِعقلمان بیدار شود...کلید را پَرت می کنم درست همانجایی که تو پرت کرده ای یاد مرا...

تمام سالهای قفس را کنار هم بغض می کنیم، بی آواز...بعد هم کاش یک نفر کلبه ی تمام آرزوهایمان را آتش بکشد.

من و تو، چشم در برابر چشم، با بغض های ِنحسمان جلز و ولز کنیم...

و درست همان لحظه که یاد گذشته مان بیفتیم و دلمان بخواهد که بتپد...آتش ها با زبانشان بلیسند همه ی فرصت های بودنمان را...

من خسته ام...

و تشنه از آتش ِتنها آرزویی که به عطش می کِشانَدَم...

تا فریاد می کشم، باد از سمت کویر ها ی بی جا می آید و کلماتم می سوزند و خاکستر هاش، روی ِدریا می نویسد: انا، انت...

بو بکش لای این کلمات نحس...

سوختگی ام را نمی شنوی؟ آتش نشانی چشمهایت را پیامکی لااقل بفرست...دلم از هرم آتش ها...

لذت می برم ازین گنداب...

و به نام خورشید آنقدر فریاد می زنم شبم را...تا یک نفر روایت کهنه ام را بالاخره بخواند و من دوباره مکرر شوم لای قطره های درد...

و از نو سرودن را بیاموزم...

و آغاز کنم به نامت کلمه ای را...

دختر...هی؟ اصلا گوشت بدهکار این ماجرا هست؟!

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 توسط مجتبی دهدار |

1zcihb9.jpgنمی دونم چرا جدیدا اینطوری شدم. چی باعث شده که آشفته بشم. اما می دونم که خیلی ترسش عظیمه. اونقدر که از پس سالها سکوت سیاسیم رو شکستم و دوباره روزنامه نویس شدم.

حسرت نبرم به خواب آن مرداب

كآرام درون دشت شب خفته ست...

روی سخنم با شماست. با تمام شمایی که دریا ی خروشان و موج انگیز دردها و زخم هایتان اینک خفته است. من نیز سالها چون شما خاموش بودم اما دریاوار... به حضرت خورشید سوگند که، "اینک ِ" گدازان را یارای خاموشی نمی شایم؛ آنک، سزاست که رستم وار، ایران را کشتی طوفان˚ خوری بر بحر ِدسیسه های آگاهان و ناآگاهان بسنجیم و سهراب ِخاموشی ِخویشتن را قربانیِ انتخابی شایسته کنیم. باید که این سکوت یلدایی را به صبحی بهاری لبیک گوییم. من با شما سخن می گویم که چون من شاید سالها کویر انتخابات این کشور را نه در خور درخت رأیی دانسته اید؛ که پاسخ سخنهای خیرخواهانه تان را جز مشت آهنین ِجهل، پاسخی نیافتید. اما بدانید و ایمان بیاورید که اینک، عرصه ای بس دشوار پیش رویمان قرار گرفته. چرا که شرکت نکردن در این دوره ی انتخابات، نه به معنی گرفتن گوشهایمان بر نغمه های ناکوکی است که می شنویم، که اینبار انتخاب نکردن ما، به معنی تایید ناشایستگان، بر مسند حکومت بر ماست. رای آوردن احمدی نژاد در این دوره، بی شک تایید مغولتازیهای سبک سرانه ی او در تمام چهار سالی است که در عرصه های مختلف ریاست جمهوری اش کرده است. درنتیجه سزاست تا او کاملا منصفانه و برحق، این اتفاق شوم را  مهر تایید ملت بر اندیشه ها و کارکردهای خویشتن دانسته و در دوره ی بعدی ریاست جمهوری اش، لشگر مغول ِنا بسامانیهای اندیشه گی اش در ریاست جمهوری را، بکشاند به قله ی ویرانی ایران. اما دریغ که این بار فارس هم جان سالم به در برد و مولانا را توان ِگریختن به عرصه ی امنی، اگرچه در مامن آغوش بیگانه باشد! از طرفی تایید احمدی نژاد، بی شک بسته شدن همیشه گی پرونده ی اصلاحات را در تاریخ این سرزمین به همراه خواهد داشت. اینجا تاریخ دوباره تکرار خواهد شد تا اصولگرایان، همچون رضا خان، با لباس ِدروغین ِجمهوری خواهی، به عرصه بیایند و هیهات که استبداد رضا خانی را این بار نه همت انگلیس و روس، که خاموشی ما رقم می زند هیهات- تا با حضور یکپارچه و همیشگی "کیف انگلیسی" به دستان در انتخابات، انتخابات، همان مجلس فرمایشی شود که استبداد را دوباره به این سرزمین بازگردانَد. از آن طرف بشنوید که رأی نیاوردن احمدی نژاد به عنوان اولین رئیس جمهوری که فقط چهار سال بر اریکه ریاست جمهوری جلوس کرده، یعنی نه ای قاطع به استبداد و تحجر اصولگرایی در ایران. یعنی توهین ِمبرهن، بر همه ی آنها که با شعارهای دروغین، در لباس خدمت به مردم، اقتصاد را بهانه کنند و چهار سال، در خلوتی علنی، موهنانه آن کار ِدیگر کنند.

من خود، دل ِصافی از جریان اصلاحگرایان در ایران نداشته ام و ندارم. اما نه آیا همه ی ما داغداران ِفاجعه ای هستیم که انقلاب شکوهمند و مردمی 57 را با جمهوری که خمینی کبیر برایمان به ارمغان آورد، به بازار ِتحجر های دینی و کژاندیشی هایی کشاند که حتی قانون اساسی را بازیچه ای کرد، که به مغتنم های غریب-آشنایانی چنان تغییر کرد که بی شک، یادآورد "قلعه ی حیوانات" اورول به ذهن ِحتی فراموشکار ماست؟! من باشمایی هستم که خاموشیتان را چون من، رجحان ِفکریتان می دانستید بر آنان که در ویرانه ها، به امید اصلاحات هستند! آیا نه این مقام ِشامخ ِ"خاموشی" که گزیده ایم، و بر آن هزاران تفسیر و تعبیرِ روشنفکرانه، از بزرگان ِعرصه ی ِتفکر، اتیکت می کنیم، ره آورد ِمسافران ِاصلاحات، از میدان مبارزه با استبداد ِمتحجران، در این سرزمین بوده است؟ آیا نه ما بعد از آن انقلاب ِکبیر، اگر نفسی تازه کردیم در هوای جمهوری اسلامی، در دوران اصلاحات بود، با تمام کاستی هایش؟ آیا نه همین رادیکال هایی که امروزیم، آنچنانکه اصلاحات را هم به پشیزی نمی گیریم، پیامد ِآزادی است که از همان جریان ِاصلاحات، کلمه اش را بعد از سالها به گوش جان شنیدیم؟ آیا چنین، اصل ِگیرم به فنا رفته مان را از یاد برده ایم، که سَر ِبازجوییدن به روزگار ِوصلش را نداریم؟ آیا چنان از ریشه جدا مانده ایم که سر نهادن بر تیغ ِبیگانه را صلا گفته ایم؟ اگر به جریان ِاصلاح طلبی شکی هست، در کارکردهای ِجریان ِاصولگرایی که با هم، هم سُخنیم. آیا می خواهید به اینها ثابت کنید که خاموشی ما برابر فراموشی است؟ هیهات من الذله! برخیزید که سیدی دیگر از سلاله ی نبوت، پیام آور ِمهربانی است و فریاد هل من ناصر ینصرنی سَر داده است. و پیش از آنکه در دهان مکنده ی ِاندک داعیه دارن ِ، قدرت در کف ِ، اصولگرایی ِامروز، ذوب شود، شکوفه اش را نسیمی بهاری باشیم تا بشکفد. تا بهار...تا ارمغان ِآزادی، به شاخه های ِسترون ِ تابستان ِ این باغ... چنان با نیزه هامان یاریش کنیم که جرأت فاصله گذاری را، خودش هم اگر روزی بخواهد، یارستن نتواند از شرم. بر خیزید و خرمن ِخاموشیتان را به آتش کشید، که ویرانه ای که سپس این فاجعه خواهیم دید - آنسان که من در آیینه ی آینده ی این انتخابات، در سرزمین خاموشان می بینم- نه خانه ی همسایه هامان را، که خانه ی روح ِتک تمان را بی شک ویران خواهد کرد.

من بوسه می زنم اینک به دستهای آنانکه سالهای پس از جنگ، حماسه ی شهدای هشت سال دفاع مقدس را هنوز از پس غبارِ زمانها، در گوشمان فریاد می کشند، تا به زعم خود، پاسدار خونشان باشند. و همین من وشماها ی ِامروز خاموش، سُخره شان می کردیم به کژرفتاری در این مسیر و تهمت شان می چسباندیم به سوء استفاده و ارضای غریزه ی قدرت طلبیشان از آن نام آوران ِ عرصه ی دفاع از میهن. هیهات که ما از ایشان هم کمتریم، چه که در این خاموشی، فراموش کردیم خون عزیزانی را که به نام مبارک ِآزادی، برای مای ِامروز، کربلای ِآزادی خواهانه ی 18 تیر را رقم زدند و با دست های ِخالی، در برابر باتوم ها و چاقو ها و پنجه بکس های یزیدان زمان، خاموش نگشتند و حسین وارانه ایستادند و دریاوار خروشیدند، حتی در خوابهایشان. و شوخ آنکه با نغمه ی یاحسین به خون آغشته شدند! و هیهات که ما در این خاموشی و این فتنه ای که در ما گرفته است، فراموش کرده ایم، ملالت ِتنفس در بندهایی را که تا هنوز، آزاد مردانی به بهانه ی آزادی به سینه فرو دادند و می دهند. هیهات بر ما از این خاموشی...

بیدار شوید که این دعوت ِامروز، شعار ِدروغینی دیگر نیست که در جو انتخاباتی دیگر، فریبمان دهد تا به پای صندوقها بکشاندمان و دوباره همان آش و همان کاسه...این دعوت شمشیر کوفتن مابین خیر و شر است. اینجا حتی دیگر مساله ی انتخاب، بین اصلاح طلبان و اصولگرایان مطرح نیست! چشمهای خواب آلودتان را باز کنید که این انتخابات، "آری و نه" ای است تنها به اصولگرایان. بیائید ضعفهای اصلاحات را در دولت اصلاحات اصلاح کنیم و در این میانه بی دغدغه ی نام ها، زمستان ِ ناامیدی های ِ یاران ِ موسوی و کروبی را درگرمای ِآغوشمان آب کنیم، تا دوباره شکوفه ی آزادی، نوید ِبهاران باشد در این باغ.

خاموشی دریا را بشکنید...چشم های خواب آلودتان را باز کنید، زمستان رفتنی است. بوی بهار را بشنویم...

طلوع کنیم و صبح شویم...

دریایم و نیست باکم از طوفان

دریا همه عمر خوابش آشفته است

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 توسط مجتبی دهدار |

  این روزها کم می نویسم...فکر می کنم و نریشن های فیلم جدید رو می نویسم...اما هنوز نخشکیدم...از زیادی حرف ها سکوت می کنم...دیدم صفحه مکرر شده، با این مقاله ای که برای نشریه هنرهای زیبا نوشتم پرش می کنم...فقط برای نفس کشیدن...همین...

چیست این سقف بلند ساده ی بسیار نقش؟...

حافظ می خوانم هنوز. پیشانی بلند این سرزمین پر شده از نام ادیبانی که سرنوشت ادبیات دنیا را رقم زده اند. من اما قصد ندارم این پیشانی سوابق تاریخی مام وطن را بکوبم بر فرق مخاطبی که قرار است در این نشریه نفسی تازه کند در هوای امید به آینده ای که می تواند صافش رویا کند و  برای ستردن از پلیدیهایش، مشتی بگیراند این حال لعنتی را...

من نمی کوبم...تا دوباره بکوبند بر فرقمان این سوال ملالت آور همیشگی را که چرا سالهاست این ادبیاتمان لااقل(!)، هی درجا می زند...

بر می گردم به کودکی نحسم با روزهای سیاه بارانیش. مرور می کنم صفحه های سانسور شده ی کتابهای گذشته را-در رویای گذشته اینک- و ناخنک می زنم وقتی، به ادبیات آنطرفها که همه چسبانده اند خودشان را به نامهایشان -همه ی همینها که پتک به دست دارند و گاه و بی گاه می کوبند- و هی حنجره می درم که چقدر ریشه های گذشته ی ما بستری است که ادبیات آنها لم داده روی راحتی اش و کیفور می شود. اما صدایی نمی خیزد...بخدک بینواییم گویا در هذیان کابوسی گم شده...و یا بهتر است بگویم صدایی شنیده نمی شود در سرزمین کران....

و حالا واقعا کجاست این پیشنه ی سوابق و چرا راحتیشان را ما خود بستر نمی کنیم؟!

پدر می گوید و همه و همه که هنر، اینجا به کشک هم نمی ارزد و چقدر راست می گفت حالا که درست نگاه می کنم. دور ادبیات را به زور پتکهایی دیگر خط می کشم و می روم تا مهندس شوم. اما گویی کشک، این روزها با هیچ چیز سنجه نمی شود. و این دنیای کشک، دوباره هل می دهد مرا به سمت علاقه ام. این بار اما از دل مردگی و رنجی، که ساقه ی ستبر هنر را می پروراند. اما هنر هم دست کمی از صنعتمان ندارم. کتابفروشیها پر است از کتابهای سپید! می نویسیم و نشریه ها بسته می شوند و کتابها که اصلا فرصت چاپ اندیشه های کوچک ما را ندارند. مایی که انگار هیچ وقت بزرگ نمی شویم. موسیقی را پی می گیرم و سازهایمان در سرمای زمستانی که سوز و سکوت را تنها می شاید می شکند. نقاشیهایم هیچ گاه مخاطبی به خود نمی بیند و سینما که همیشه در گیر صنعتی است که در گرو نمی دانم چه کسانیهاست...

می گویم لااقل دانشگاه عرصه ی بی دغدغه هاست و چند صباحی آنجا از طعن سخره ی بی هنرانی که خرمهره می دانند هنر را راحت می شویم...و بالله که راحت می شویم اینجا که خود درگیر سخره ای دگریم. استادهایمان که مزد می گیرند تا به ما هنر بیاموزند، هنرورزیمان را سخره می کنند! امیدهای تلاشهایمان را به صحرای ناامیدی می کشانند و خداوندا ببین چقدر حقیر شده ایم که باید در نشریه ای دانشجویی عقده هایمان را بالا بیاوریم که ای جماعت با خرد، در کجای دنیا دانشجوی کارشناسی ارشد به التماس استادش می رود تا لااقل آخرین تلاشهای پایان نامه اش را تورقی کند؟! چگونه از دیگران بنالیم که درک مان نمی کنند، حال آنکه آنان که هنر را به زعم خودشان جویده اند، ما را به سخره می گیرند و جویده هایشان را تف می کنند در صورتمان.

من اما جواب سوال بزرگ را فهمیده ام ای پتک به دستان...جواب در پنجه هایتان نهفته است...جوابی که به یاری پتک هایتان عمری است در دهان ما کوبیده اید تا جامه ی فریادش را ریش ریش کند و شولایی شود در عریانی سکوت...

دهانی را که دوخته اید، یارای سرودن ندارد...

جامعه ی هنرمندی که خودش خودش را باور ندارد، ابله است اگر از تیغ نااهلان بر گردن هنرش بنالد....هنرمند امروز چیزی برای گفتن ندارد، چرا که اصلا باور نمی شود...و وقتی اثری از آنان بروز پیدا نمی کند، چگونه می گوییم که افول کرده ایم! و ما رشد نکردیم زیرا پیشینه ی سوابق تاریخی، هرگز کارکردی تحلیلی در این سرزمین نداشته است، تا ضعف و قدرت هایشان شناخته شود و جوانانش بازسرایی کنند تا نو بماند. هماره گفته اند که پیشینه ی تاریخی ما چنین بوده و چنان بوده، و وای به حال آن بدبختی که بپرسد: چنین و چنان یعنی چه! پیشینه ی سوابق تاریخی در این مملکت تنها به درد آنهایی خورده است که می توانند پتکش کنند تا بر سر دیگرانش بکوبند...

آری روی سخن من با شماست، با شمایی که سد بسته اید افکار کهن و پوسیده تان را... اگر تاریخ باشکوه ما اینهاییست که شما به آنها می بالید، این تاریخ بزرگ ارزانی پستوهای ناگرفته تان...و آنک بر شما آیه ای از کاموی بزرگ می خوانم تا بلرزد بند بند بی فکریهایتان...تا آبی شود به خوابگه مورچه های فکرتان :"خوشبخت ملتی که تاریخ ندارد."

و من حافظ می خوانم هنوز...

زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست..!

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 توسط مجتبی دهدار |
همه چیز دوباره به هم ریخته است. آسمان از باران حکایتی مگو دارد. بهار به میهمانی فضا، زمستان را یک سر شخم زده....اما ...یکسر آسمان سینه در گرو زمستانی سرد می سوزد از سرما...
 

جمعه میهمانی بهار را لبیک می گوییم و به هوای گریز از زمستانی که در سینه مان لانه کرده و گردش فصل ها را نمی شناسد، ابلهانه می زنیم به کوهها....راننده طرفدار میر حسین است:

"ملت کونشون تو اول انقلاب می خارید....اونام کردن توش و حالام می گن تکونش بده...."

گریزی نیست...ما یکسره در خویشتن مانده ایم و از خویشتن می سوزیم...هشت ساعت پیاده روی ...و برفها که نگاه را نوازش می کنند، آرام می گیرم که :"برف نو سلام ...سلام...شنبه چون جمعه، پار چون پیرار ...نقش هم رنگ می زنند ایام...." امامزاده داوود...اما حیف که "همه ی عمر دیر رسیدیم..." خنده مان خونی است...

بازیگرا درست سر تمرین نمی آیند و ما همچنان در آستانه ی گریز از این حرکت فرهنگی مردد مانده ایم و جامه ی غنیمت لحظه های نابمان را به بطالت آلوده می کنیم...

هوا می بارد و موسیقی هایی که جدیدا می شنویم همه مارا به گذشته های کور و رنجور می برند و لبخند هایمان را چرک بند زخمهای درون می کنند...دستمان به نوشتن آلوده نمی شود...هوای مهدی مهرافروز کرده ایم....بودجه ی فیلممان آماده است اما فیلمنامه راغبمان نمی کند تا لااقل کاری به او هدیه کنیم و خدا شاهد است که در تمام عمر دوستش داشتیم و نه مرده خوریم...

و زخم های من همه از عشق است....عاقبت این ایام نکویی که می رود به نیستی چیست...آی ای ازحام کوچه ی خوشبخت....دریچه ای...

سخن رنج مگو....جز سخن گنچ مگو...

 
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و دوم فروردین 1388 توسط مجتبی دهدار |

شب بیچاره ام را اگر امید زیارت صبحگاهان

پژمرده است در نفس

و ماتم پوش سیاهش از خواهش نور

روزن روزن جگر سوز بینهایت ستاره هاست

و می رود گویی هر آینه التهاب بغضش

بکشاندش به ویرانی

تا بساید مرگخواهانه

دست تعبیر خوابهای خورشیدیش را با بوسه ای...


باد اما برگ برگ درختان این شب را مرور می کند

شب از آغوش رویا خیس

                              باز می گردد

و شبنمهای حسرت

متن سیاه صورتش را سوده

ستاره باران می شود آسمان...

سیاه شب را اما

قلبی از جنس آفتاب می تپد

دریایی از نور که وقتی

موجها به ساحل نگاهش می کشانند

ستاره خوان می شود حنجره ی آسمان...


تو اما که پنجره می گشایی پلکهایت را

به روایت این شبی که منم

تن فاصله ها می سوزد از تب رسیدن

بخار از جاده ها بر می خیزد

عبور معنا می شود

و هنگامه ای می شود که مرغان

یکسره غزلنوش می شوند و آنگاه

به آشوب می کشانند شب را...

هنگامه می کنی هنگام

که پنجره می گشایی بر من...


زنجیر بگشا آوارگی نگاهت را

که شب تبدار من قرنهاست

خواب بی تعبیر خورشید می بیند...


خورشید از نگاه تو می چکد

قطره قطره بر شب نا امید دلم

آسمانی می شود سراسر سینه ی کافر کیش من.

یکسره شباهنگام مرا صبح می کنی.

شبیخون بهنگامی که چون آواز نابهنگام مرغی 

در سکوت شب رخنه می کنی

تا تلاوت از سحرگاهان سر دهی.

من تو را از فرسخهای فاصله بو می کشم

و گاهان چنان عطری تو می شوم

که ناگهان طلوع می کنم در آسمان و

خورشید وار

               صبح می شوم!

وقتی از خرقان بر می گردی... از سرزمین بیداران...و اتوبوس دریای سکوت خواب آلود مردمان است و حالا هرچند تو روزهاست که بوی خوابی خوش به دماغت نرسیده...و برای همرنگ شدن با جماعت... امید خواب به دل می بندی و خودت را عطری یادها می کنی تا سبکتر شوی و رها...سنگینی یادی شبیخونت می زند اما نه دردوار و یکسره لطیف تر از روشنا...آنگاه می نویسی غلیان کلماتی را که هجوم می آورند...هر چند در صفحه یادداشت موبایلی که دیر می نویسد حجم تب آلود ذهت را....به تو که معنی خدا با لفظ تو می آید

علی جان...!

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 توسط مجتبی دهدار |

نمی دانم چرا احساس می کنم اینجا یک کافه است! یک میز و یک پنجره در میان آینه های تو در تو. مردaنشسته پشت میز. فکر می کند و گاه گاه چیزهایی می نویسد. سیگار می کشد و هر از چند گاهی قهوه ی تلخش را می خورد. اسلحه ای کنار دستش است.

مردb وارد می شود و به سمت پنجره می رود.  مرد a گویی فکری مزاحمش شده است. سعی می کند حواسش را جمع کارش کند. باز می نویسد....

a-  اَه....نمی شه...هی حواسم پرت می شه....لعنت به این فکر مزاحم [دوباره مشغول نوشتن می شود]

b-  [همانطور که از پنجره به بیرون نگاه می کند] هه... به این افلیج نگاه کن...به زور خودش رو اینور اونور می کنه....تو می تونی تصور کنی اینا چه جوری تو مستراح می رینن!؟....مشتی کثافت...چرا جامعه باید به یه چنین آدمهایی برسه؟...در حالیکه می تونه هزینه هاشو بیشتر صرف آدمهایی کنه که به درد جامعه ی انسانی بخورن....

a-  [سرش را از درد در دستهایش می گیرد] نمی دونم واقعا که این چه درد احمقانه ایه....اینا واقعا به چه درد می خوره؟ باید همه شونو سوزوند...

b-  به نظر منم باید همه شونو سوزوند. اینا انگل جامعه ان. از خون جامعه ارتزاق می کنن و ضعیف ترش می کنن....فکر می کنی چرا ما تحصیل کرده ها و فرهیخته ها مون انقدر بدبخت  و بی چیزن؟ ...چون جامعه داره به این بدبخت ها و ضعیف ها کمک می کنه....سرما یه شو صرف این افلیجها می کنه...

a-  واقعا اگه اینطوری بشه چی؟!....اگه واقعا نشه اجراش کنم چه ارزشی داره نوشتنش؟ اینا واقعا به چه درد می خوره... آره، باید همه شونو سوزوند...

b- چی؟ من که اون چرت و پرتات رو نمی گم...این افلیجا رو می گم...

a- [بلند می شود به سمت پنجره می رود و به بیرون نگاه می کند] کاش منم جای این افلیجا بودم...اونوقت لااقل یکی بهم ترحم می کرد...[ سرش درد می گیرد. انگار نوری چشمش را می زند. پرده را می کشد و بر می گردد سرجایش. کمی می نویسد. اما دوباره سر بالا می کند. مرد b  از او مایوس می شود. می رود و از گوشه ی باز پرده به بیرون نگاه می کند] کاش می رفتم تو یه جنگل...به آواز باد که از گلوی برگها می یاد بیرون گوش می دادم...برای رودخونه که بالاخره یه سنگ رو کنار می زنه و به راه خودش ادامه می ده دست می زدم...

b- تو همه ش به فکر خودتی....به فکر لذت خودت...

a- اَه....باز حواسم پرت شد...[مشغول نوشتن می شود]

b- اما من به فکر جامعه ام....می خوام اصلاحش کنم....می خوام تا پای جونم تلاشم رو بکنم. خرابیهاش رو درست کنم و نقطه ی قوتهاشو تقویت کنم...آدم نباید بکپه یه جا و فقط به فکر بالاتنه و پایین تنه ی خودش باشه...

 صدای دعوا و جاروجنجال از بیرون می آید....a ترسیده اسلحه اش را می گیرد در آغوشش...

b- [می خندد] ...واقعا چی می شد این توان و این مشتها در راه درستش به کار می رفت...در راه اصلاح جامعه....در راه مبارزه برای پایین کشیده ابله ها و ناشایسته ها...در راه به کرسی نشوندن برتر ها...

a- اَه ...نمی تونم تو این سرو صدا تمرکز کنم....همیشه داد این جماعت به راهه...[سعی می کند تمرکز کند بر کارش و بنویسد]

b- خوب احمق این فرصتیه برای تو! تو باید این سروصداها رو هدایت کنی به سمت درست...تو باید به اونا یاد بدی که افسارشونو بدن بدست شایسته ترا....اونایی که عاقل ترن و قویترن...

a- [بلند می شود و پنجره را می یندد، تا سر و صداها را کمتر بشنود] کاش این یه پنجره رو هم نداشت. کاش می شد تو این شهر لعنتی یک کم آرامش داشت و تنها بود...آدم به جای این قیافه های کریه، که هی می خوان یه چیزی یا یه کسی رو عوض کنن...فقط و فقط خودش رو می دید...نقصها و قوتهای خودش رو...

b- تو یه ابلهی....یه آدم که فقط به فکر خودشه....نشستی یک گوشه و فقط با ذهنیات خودت ور می ری و اراجیف رو کاغذ بالا می آری....تو و امثال تو، مسبب این فلاکتین...جامعه رو شماها به لجن می کشین....باید همه تونو از شهر انداخت بیرون....باید آتیشتون زد و خاکسترتونو سپرد به باد...!

a- دست از سرم بردار لعنتی....آخه تو چی از جونم می خوای...[بلند می شود بر می گردد. رو می کند به مردb. جا می خورد]...کی تو رو راه داده اینجا؟

b- منو؟! تو اصلا می دونی من کیم؟ هان؟ ریقوی ابله....[یقه ی مرد را می گیرد، زورش زیاد است. A آویزان می شود!] به من نگاه کن لعنتی....آره منم....هیتلر بزرگ![a را پرت می کند پایین و خودش را مرتب می کند]

a- چی؟!....هیتلر؟!....تو هیتلری...[خنده ی کشداری می کند] پس سیبیلات کو هیتلر جون؟!

b- [مشوش می شود و سریع دست می برد به جای خالی سبیلهایش] سبیل؟!...چمی دونم...نمایشنامه نویس احمقمون سبیلامو حذف کرده...

a- [همچنان که می خندد] آخه واسه ی چی هیتلر جون...اونجوری که خوشگل تر بودی...

b- چمی دونم...می گفته واسه ایجاد تعلیقه...نبایست تا اینجای نمایش کسی منو بشناسه...[از جیبش سبیل را پیدا می کند و می چسباند روی صورتش. حالا درست شبیه هیتلر است]

a- [جدی می شود. بلند می شود و سر جایش می نشیند. و دوباره مشغول کارش می شود] خوب آقای هیتلر...یا هر چیز دیگه....خواهشا تنهام بذارین....باید هر چه سریعتر این کارمو تموم کنم...ضمنا....[دوباره شوخ می شود] اون نمایشنامه نویسی که یه همچین هیتلری تو ذهنشه...باید....باید..

b- باید؟

a- باید یه [اسلحه را دستش می گیرد] گوله تو مخش خالی کرد...آره...یه گوله...

b- واقعا؟...چه عجب...آقایان گوشه گیر و در خود نگری مثل شماهام حرف از گلوله می زنن...النگوهات نشکنه مامانی!...اینو واقعا از ته قلبت گفتی؟...یا فقط یه احساس بود که ناخواسته از یه جاییتون در رفت؟!...مثلا شما حاضرین این کار رو بکنین؟

a- منظورتون چیه آقا...دارین پاتونو از گلیمتون فراتر می ذارینا...معلومه که به حرفم وفادارم...تو فکر می کنی من یه ابلهم؟...من تا حالا نشده هیچ حرفی بزنم و بهش عمل نکنم...اگه باور نداری می تونی امتحان کنی...[اسلحه اش را به کمرش می گذارد] منو ببر پیش اون کثافت تا حالیت کنم...

b- [می خندد] ....فکر که نکردم....مطمئنم که ابلهی....

a- درست صحبت کن مردک[یقه ی b را می گیرد]

b- با خشونت او را از خودش جدا می کند] ابله...اون نمایشنامه نویس تویی...

a- چی؟...منم؟...[می خندد] جک باحالی بود...[خنده کنان به روی میز بر می گردد و مشغول نوشتن می شود]

b- [می کوبد روی نوشته های مرد] دیدی زه زدی... می خوای بهت ثابت کنم...بیا اینا هاش ... این آخرین خطایی رو که نوشتی نگاه کن [ نوشته های مرد را جلوی صورتش می گیرد و از روی آن می خواند]..." فکر که نکردم....مطمئنم که ابلهی....ابله...اون نمایشنامه نویس تویی" نمی خوای بگی که اینارو تو ننوشتی...

a- چی داری می گی ...کو ببینم...[نوشته ها را وارسی می کند. B درست می گوید...روی صندلی وا می رود.] کی این چرندیاتو نوشته...[بلند می شود و اسلحه را تهدید کنان به سمت مرد می گیرد] همه ش تقصیر تواِ...آره تو اونارو نوشتی نه؟

b- می گم ابلهی...ها چیه می خوای منو بکشی؟....خوب بزن....ابله...من تو ذهن تواَم...یه نیگا به دور و بر خودت بنداز....تو داری با خودت حرف می زنی...و اون چرندیات....همه ش استمناء فکری خودته...

a- نه...برو گم شو از اینجا...تو یه روانی هستی و می خوای روانیم کنی...اون کثافتا فرستادنت تا دیگه همه، حرفاشونو قبول کنن که منم یه روانیم...[می نشیند روی صندلی ...نوشته را می خواند...] وای همه ی این دیالوگای آخرم طبق متنه...[می ترسد...عقب می رود] وای...اینجا چه خبره....تو ...تو تو ذهن من چیکار می کنی؟

b- [راحت است...می داند که دیگر حالاa همه چیز را فهمیده است] من فقط یه خیالم....رد می شدم...مثل یه خیال مزاحم که موقع یه کاری می آد سراغ آدم....تو نگهم داشتی...تو ...ابله! چرا نمی خوای اینو بفهمی؟...اینا همه ش نتیجه ی در خود موندنه...چرا نمی ری بیرون ببینی چه خبره...ببینی یه مشت ابله دارن چه بلایی سر مردم می آرن...چرا نمی ری از اونا بنویسی...

a- اینا همه ش یه مشت کشکه....اون بیرون هیچ خبری نیست...کثافت و کثافت...

b- خوب تو پاکشون کن...

a- من؟!...تو فکر کردی من کیم؟!...آرنولد؟...سوپر من؟...من یه نویسنده ی پیزوریم که اگه نون و پیاز شامم و دو دقیقه دیرتر بخورم زرتم قمصور می شه...

b- تو نمی خواد با این  استخونات کاری کنی...با ذهنت....قلمت...اونا رو روشن کن...تا اونایی که می تونن عوضش کنن...

a- تمام اونایی که می خواستن جامع رو نجاتش بدن...کشتنش...خوب البته این بهترین راهه...چون وقتی جامعه ای نباشه، مشکلی هم نیست!...تو چی فکر می کنی...هر کی تو تاریخ خواست به جامعه خدمت کنه....رید تو اساسش. اصلا منو باش با کی دارم از این چرتا می گم...[می رود روی صندلی می نشیند و باز مشغول می شود] من باید این نمایشنامه رو تموم کنم...یه پایان خوش که تهیه کننده راضی به ساختنش بشه....چمی دونم ...مثلا یه عروسی [مرد a قه قهه می زند و می رقصد...] اَه...نمی شه...حواسم پرت می شه....برو ...برو...لعنت به این فکر مزاحم....وای خدا...اینجا چه خبره....اینا چیه که نوشته می شه...ببینم اصلا من کیم...ها؟ تو می دونی من کیم؟

b- ها...به این می گن بحران هویت...تو همون نمایشنامه نویسی هستی که می خواستی یه گوله تو مخش خالی کنی....یادته؟!..[یقه ی مرد را می گیرد] خوب؟! حالا اگه مردی نشون بده که یه ابله نیستی....ثابت کن...

a را محکم پرت می کند. او می لرزد. آرام از صحنه بیرون می رود. نور می رود.

صدای شلیک شنیده می شود.

تا حالا تو سایت نمایشنامه ننوشته بودم!

 

نوشته شده در تاريخ شنبه سوم اسفند 1387 توسط مجتبی دهدار |
این ما نیستیم که زندگی می کنیم...

 

این زمان است که ما را می زید...!

اوکتاویوپاز- سنگ آفتاب- ترجمه احمد میر اعلایی

درباره وبلاگ

برای زندگی نمیر
برای مرگ زندگی کن
dehdar@ut.ac.ir
آخرين مطالب
توبره
پرسه های من

قالب وبلاگ

قالب بلاگفا

قالب وبلاگ بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

هاست

دامين

طراحي سايت

طراحی وب سایت

طراحي سايت

طراحي وب

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ بلاگفا

شهر قالب وبلاگ

قالب ايران بلاگ

قالب وبلاگ

بازی آنلاین

بازی فلش

بازی

فلش گیم

online games

flash games